روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

برای کمی عقب تر رفتن
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥
 

این سومین یادداشت من در خصوص فاجعه ی فرو ریختن یکی از بناهای نوستالژیک تهران - پلاسکو - است.

دو یادداشت قبلی را یکی تا نیمه ی مطلب رفتم و کلافه گی اجازه نداد ادامه اش را بنویسم، دومی را هم چند سطر نوشتم، دوستش نداشتم و برای همین پاکش کردم.

اما حالا نوشتم، چون دوست دارم اگر قرار است اینجا چیزی برایش بنویسم از نوع نگاهی که این مطلب دارد،  برخاسته باشد.

در بحث مدیریت استراتژیک، در سایت متمم با دو عنوان در مقابل هم آشنا شدم: رویداد و روند.

خلاصه ی مقایسه ی این دو واژه این می تواند باشد:

در نگاه ما ممکن است پدیده ها لحظه ای دیده شوند و هر اتفاق را همان که هست ببینیم. بدین ترتیب ما به رویداد نگاه کرده ایم.

یا ممکن است آموخته باشیم و تمرین کرده باشیم که هر پدیده را با سوابقش و با هر آنچه که می تواند زمینه ساز وقوع آن پدیده باشد ببینیم. اگر چنین مهارتی داشته باشیم ما روند نگری کرده ایم.

چند مورد در این تفاوت نگاه ها خودش را نشان می دهد:

1- وقتی رویداد نگر باشیم، نمی توانیم به کالبد شکافی و تجزیه و تحلیل درستی از موضوع، یا پدیده برسیم زیرا از زمینه سازان شکل گیری آن پدیده بی اطلاعیم و نباید هم بتوانیم بدون شناخت پس زمینه عارضه یابی درستی داشته باشیم ، چه برسد به این که بخواهیم راه حل هم ارائه کنیم.

2- با نگریستن به رویداد قدرت پیش بینی درست  هم نخواهیم داشت. چرا که همان گونه که رخدادها و پدیده های حال حاضر ما بدون پس زمینه های دیروزی شان بروز نکرده اند، رخدادها و پدیده های آتی هم نمی توانند از امروز ما منفک باشند. یعنی حتی اگر خوشمان هم نیاید، آینده از امروز ما تاثیر - ولو اندکی - می گیرد. پس رخدادها و تصمیم های امروز ما، زمینه ساز پدیده هایی هستند که فردا شاهدشان خواهیم بود.

این ها را نوشتم که عرض کنم اگر قرار است هر پدیده ای از جمله پدیده ی غمگینانه ی فرو ریختن ساختمان پلاسکو را جدی بگیریم بیاییم و روند نگر باشیم.

یعنی، از اتفاقات گذشته ای که این رخداد را رقم زده اند بگوییم و اگر قرار است راه حلی پیدا کنیم که بتوانیم از بروز پدیده ی مشابه آن جلوگیری کنیم، امروز دست از تکرار اشتباهات گذشته مان برداریم تا رخدادهای فردای مان شبیه امروز نباشند.

 

پیشنهاد من این است که فقط کمی عقب تر برویم.

 

- به عنوان یک شهروند، کمی عقب تر برویم و ببینیم که هجوم ما به سمت محل وقوع حادثه، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است.

اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک صاحب حق رای، کمی عقب تر برویم و ببینیم آیا رای دادن ما به چند قهرمان مدال آور و هنرمند و به هر کس دیگری که دانش، تخصص و تجربه اش - هر سه در کنار هم - مدیریت شهری و مهندسی شهری و حقوق شهروندی نبوده، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده؟

باز هم اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک کاندیدای تصدی مدیریت شهری، کمی عقب تر برویم و ببنیم آیا تصور ما از علاقه مندی صرف به خدمت، با مدال و سابقه و تبلیغات مان، بدون اندیشیدن به اینکه می توانیم از همه ی این امتیازات استفاده کنیم تا جوان مستعدتری در این مسند قرار بگیرد، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا کلا بی تاثیر بوده است؟

در این مورد هم، اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک مدیر شهری، کمی عقب تر برویم و ببینیم که آیا بسنده کردن به اقداماتی نظیر تذکر دادن و تذکر دادن و تذکر دادن، بدون برخورد شایسته و بدون استفاده از ابزارهایی که به عنوان یک مدیر در اختیارمان هست و کمک می کند ما مدیریت شهری مان را درست تر انجام دهیم، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است؟

اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک حاکم شرع، کمی عقب تر برویم و ببینیم آیا اقدام به موقع و دقیق و موشکافانه نکردن ماموران ما و غفلت از برخی مسئولیت ها به سبب اهمیت بیشتر قائل شدن برای برخی مسئولیت های دیگر، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است؟

هم چنان، اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک مدرس مدیریت، کمی عقب تر برویم و ببینیم در کلاس های درس مدیریت مان به آنان که گوش به ما سپرده اند چه آموخته ایم، آموزش های مان تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده؟

من، از چنین جایگاهی، کامنتی برای متن زیبای محمدرضا شعبانعلی در متمم نوشته ام و به خجالت زدگی خودم بابت ناتوانی در آموزش ِ درست ِ آنچه به عنوان مدرس بر عهده ام بوده، اعتراف کرده ام.

جسارتاً، همین نگاه رویداد نگر را در بقیه ی جایگاه هایی که هستیم به کار بگیریم و با کمی عقب تر رفتن، ببینیم با آینده ی خودمان و وجدان مان و سرزمین مان چه می خواهیم بکنیم و چگونه می توانیم بهترین نقش را به بهترین شکل ممکن ایفاء کنیم.

فقط این را هم با بغض بنویسم:

- به عنوان یک آتش نشان، هیچ گاه نمی توان به عقب تر رفت، آتش نشان آموخته و با خودش قرار گذاشته که وقتی کسی در خطر است، او باید جلو برود، جلوتر و جلوتر برود تا جایی که جانش را به خاطر جان و مال دیگران قربانی کند.

آتش نشان تنها کسی است که در این بحث با عقب تر نرفتن به بهترین شکل ممکن به وظیفه اش عمل کرده و جاودانه شده است.

نکته: عنوان صاحبان هر دو تصویر این متن، کنار تصاویر نوشته شده: اولی از «علیرضا کیخا» است و دومی از «خبرگزاری مهر».


 
 
شیرین ترین عذاب دنیا
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥
 

تنها استحقاق دانایان، شکنجه است.

چه عذابی می کشند به وقت آموختن و چه عذاب سخت تری پس از آن که آموختند!

آموختن شیرین ترین عذاب دنیاست.

با همه ی شوخی هایی که اهالی فضاهای مجازی با آموزش و نظام آموزشی و درس و مدرسه و دانشگاه می کنند، با همه ی ایراداتی که اهل فن و برنامه ریزان و سیاستگذاران آموزشی به حوزه ی دانشی و آموزشی کشور وارد می دانند - و خود من هم یکی از آن ها هستم - با همه ی جفاهایی که متولیان مدرسه و دانشگاه در حق درس و آموزش روا می دارند، من همچنان بالاترین ساحت عالم را ساحت دانشجویی و دانش پژوهی می دانم.

برای بودن در جرگه ی دانشجویان و دانش پژوهان، سختی های زیادی را به جان خریده ام و از بسیاری امکانات رفاهی و حتی اولیه ی شخصی خودم را محروم کرده ام که فرصت خواندن و آموختن را از خودم نگیرم.

دلیل نوشتن این مطالب اخیر، توضیح بند اول این نوشته بود.

توضیح:

هیچ وقت فکرش را نمی کردم، الان هم باورم نمی شود که به خاطر آنکه در این وادی هستم باید رفتاری ناشایست را از ناحیه ی نزدیک ترین کسانم ببینم.

همکلاسی ام، فامیلم، همکارم و مدیرم که در پاسخ به پیگیری من برای جفاهایی که در پرداخت ها روا داشته به من که کوچکترین کم و کسری در کار نگذاشته ام رسما می گوید وقتی داری درس می خوانی، باید هزینه اش را هم بدهی و ....

غریب مردمی هستیم.


 
 
هاشمی رفسنجانی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥
 

آیت الله هاشمی رفسنجانی 19 دی ماه 1395 درگذشت.

هر مجموعه و سیستمی به یک واحد تصمیم گیرنده نیاز دارد.

در سیستم های مدیریتی هم نیاز به فرد یا افرادی با تجربه و توان تصمیم گیری بالا که بتوانند در بزنگاه های سازمان نقش موثر خود را ایفاء کنند، ضرورتی بلامنازع است.

در سرزمین ما وجود چنین کسانی آن اندازه که باید باشد، نیست. 

از این پس بدون حضور فردی تا این اندازه تاثیر گذار، روزهای سختی را پیش رو خواهیم داشت.

خدایش رحمت کند.

 

توضیح: عکس متعلق به سایت khordadnews  است.


 
 
سوال همکار جدید
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥
 

همکار جوان، امروز همان سوالی را پرسید که قدیمی ها تا چند سال قبل می پرسیدند.

جوابی که به او داد، کسی به قدیمی ها نمی داد.

جواب تا یکی دو دقیقه شوکه اش کرد. بعد، تا حدی قانع شد؛ البته تا حدی.

سوالش این بود:

- واقعا مدیر تازه الان دارد می رود جلسه؟

ساعت 7 شب می ره جلسه، کی بر میگرده؟ کی می رسه خونه؟ پس تکلیف خونه و زندگیش چی می شه؟

جواب این بود:

* شما دلت برای خودت بسوزه.

- یعنی چی؟

* یعنی این که این تویی که هر شب ممکنه دیر بری خونه و هر روز تعطیل ممکنه لازم بشه بیایی سر کار و آخرش هم احتمالا هیچی.

- ایشون چی؟

* ایشون حداقلش اینه که بعد یه سال اینجوری کار کردن، یه سفر خارجی می ره، یه خونه ی خوب و یه ماشین عالی و یه حقوق ماهی چند ده میلیون تومان می گیره ، می بره خونه در خدمت زن و بچه اش.

- یعنی این زندگی نکردن ها با یه حقوق فلان اندازه و ماشین و خونه ی خوب جبران می شه؟

* اگر هم جبران نشه، باز وضعش از تو بهتره که با همه ی این نرفتن ها و زندگی نکردن ها، همین جبران حداقلی رو هم نداری.


 
 
چشم آبی های بور و کراواتی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥
 

استاد گفت:

«شما هم مدیریت خوانده اید و می خوانید، من و همکارانم هم که استاد شماها هستیم، مدیریت خوانده ایم. چرا باید استادان آن ور آبی بیایند و در سمینارها نظرات شان را مطرح کنند؟

می دانید، وقتی این چشم آبی های بور با کراوات می آیند اینجا و از بازاریابی می گویند، شاید در ظاهر اتفاق خاصی نیفتد، ولی به مرور مدل کسب و کار و بازاریابی ما از شکل اسلامی اش خارج شده و غربی می شود.

آیا ما باید مثل کشورهای سرمایه داری کسب و کار کنیم و درست است که بازاریابی مان غربی باشد؟»

دانشجو گفت:

«استاد! مدیریت یک علم روز است که اصول کلی آن تقریبا همه جا می تواند تدریس شود و البته در بخش هایی هم حتما باید بومی سازی شود. من، اولاًٌ معتقدم که نمی توانیم اصول و مبانی یک علم روز را یاد نگیریم، ثانیاً، مدیریت علمی امروز دنیا بخواهیم یا نخواهیم از آن ها نشأت گرفته و هنوز توسعه ی جامع آن در دست آنهاست. ما باید از آنها بیاموزیم، در هر بخشی هم که لازم بود و البته توانستیم، بومی سازی اش کنیم.

راستی استاد! طبقه بندی آدم ها بر اساس رنگ چشم و رنگ مو و نوع پوشاک، به نظرم چندان اخلاقی و انسانی نیست. شما اینطور فکر نمی کنید؟»

بعد، اجازه خواست که مطلب دیگری را هم اضافه کند.

اضافه کرد:

«آن استادی که شما تشریح کردید، چیزهایی را آموزش می دهد که تابع دین و مذهب خاصی نیست. ضمناً، ما را هم تشویق یا مجبور به پیروی از مسلک خودش که هیچ، حتی تشویق به پیروی از گفته هایش هم نمی کند. من و بسیاری از دوستانم از محضر این آدمها نکات علمی خوب و مفید و کاربردی ای آموخته ایم. همان طور که از محضر استادان ارزشمند و عالم کشور خودمان هم بسیار آموخته ایم.»

آخر صحبت هایش یک سوال هم پرسید:

«به نظر شما استفاده از معلومات عالمان و صاحبنظران دنیا، برای کسی در مقطع دکترا، ممکن است منجر به انحطاط  و استحاله شود؟»

 

استاد، نه پاسخ سوال دانشجو را داد، نه درباره ی مطالبی که او گفته بود نظری داد.


 
 
واپس ماندگی - واپس زدگی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

در تاریخ 5 دی ماه  دوست و معلم بزرگوارم «محمدرضا شعبانعلی» در روزنوشته های خودش مطلبی نوشته بود به نام «لحظه نگار: هوای مه آلود» که من هم کامنتی برایش گذاشتم و بعد کامنت پاسخی هم بین من و او رد و بدل شد.

راستش اینکه معمولا پست هایش را یکبار می خوانم  ولی کامنت هایش را چه برای من نوشته باشد، چه برای دیگران، چندین بار می خوانم.

با خودم گفتم حالا که وبلاگی دارم برای ثبت آنچه دوست دارم خودم و دوستانم بخوانیم، فرصت را مغتنم بشمرم برای اینکه آن پست و کامنت هایش را تا هر وقت خواستم جلوی چشمم داشته باشم و شما هم بخوانید.

وبلاگ من خلوت تر است و راحت تر می توانم هر وقت خواستم پیدایش کنم.

من متن ها را عینا از «روزنوشته های محمدرضاشعبانعلی» کپی می کنم ولی بعضی بخش ها را که خیلی بیشتر دوست دارم رنگی می کنم:

******************************************************

محمدرضا شعبانعلی:

لحظه نگار: هوای مه آلود

دی. ۰۵

به علت حفظ حریم شخصی، معمولاً تمایل چندانی ندارم که از بیرون خونه‌ام عکسی منتشر کنم. اما امروز صبح وقتی به خونه‌ام رسیدم،‌ دیدم که از سمت دیگه‌ی خیابون (حدود فاصله بیست متری) می‌تونم بدون دردسر عکس خونه‌ام رو بندازم و منتشر کنم. 

علیرضا داداشی

سلام.
واقعاً نترسیدید که با ابزارهای ناجوانمردانه ای که این روزها زیاد هم شده اند، تصاویر رو شفاف کنند و نشونی تون لو بره؟
شاید هم مطمئنید که اینجا شاید ابزارش رو داشته باشیم ولی ناجوانمرد نداریم.
من هم مثل دوست مون واقعا دوست دارم یه مواقعی تو خیابون ببینمتون و به دور و بری هام بگم ایناهاش ایشونند آقای شعبانعلی که می گفتم.
سلامت باشید.

آقای داداشی عزیز.
حالا حرف من و شما در مورد «حریم شخصی» و «آدرس» که شوخیه.
اما حدس می‌زنم فضای آموزشی و تربیتی شما هم احتمالاً چیزی شبیه فضای من بوده. از این جهت نمی‌دونم چقدر با الگوهای رفتاری و فرهنگی جدید که رایج شده‌اند راحت هستید.
ما زمانی که غذا مدرسه می‌بردیم، غذای سرد می‌بردیم که بو نداشته باشه و بچه‌های دیگه – که شاید غذا نداشته باشن – دلشون نخواد.
غذامون رو جوری با نون لقمه می‌کردیم که دیده نشه چی می‌خوریم.
کلاً اینکه بوی خوراکی یا ناهار یا شام‌مون از خونه بیرون بره، یه اتفاق بد بود و اینکه دیگران بدونن چی می‌خوریم، تقریباً مثل دونستن رنگ لباس زیر بود (البته الان «چی پوشیدی» هم سوال خیلی رایجی محسوب میشه ظاهرا).
در چنین اوضاعی، من هر بار که یکی میره رستوران و کافه از غذاش عکس میذاره یه جوری می‌شم و طبیعتاً خودم هم باهاش راحت نیستم.
حتی منظره‌ی خوب هم توی خونه باشه یا ماشین خوب هم سوار شم، راحت نیستم که عکسی ازش منتشر کنم.
می‌فهمم زمان عوض شده. می‌فهمم ماها در زمان جنگ زندگی می‌کردیم. می‌فهمم که زندگی امروز خیلی از این مرزها رو به رسمیت نمی‌شناسه.
اما فکر کنم باید به امثال من هم حق بدن که حداقل در دل خودمون، یه جاهایی سنتی باشیم و سنتی بمونیم. به هر حال، این نوع «واپس ماندن و واپس‌نگری» از بسیاری از «واپس زدگی‌ها و واپس‌نگری‌ها»ی دیگه که گریبان‌گیر جامعه است کم‌خطرتره و به نظرم «عقب افتادگانی» مثل من هم، حق دارند از جامعه انتظار داشته باشند که درک بشن. هم‌چنانکه ما هم می‌کوشیم جامعه و فضای جدیدش رو درک کنیم.

علیرضا داداشی

ببخشیدا، کامنت هام داره زیاد می شه. اون هم پشت سر هم. این کد رو از من بگیرید و خودتون رو راحت کنید.
حالا خوبه این، پاسخ کامنته و کمی دیرتر دیده می شه . بلکه یکی بیاد این وسط کامنت بذاره و من کمتر معذب بشم.
بله، من هنوز هم وقتی تلویزیون آشپزی یاد می ده، نگران می شم. وقتی به خاطر تبلیغ روغن، میز غذاها رو نشون می ده، معذب می شم. اگه کباب خریده باشم، بخوام از سوپری نوشیدنی بخرم، معذب می شم که نکنه دلش بخواد و به هر دلیلی الان نتونه کباب بخوره. تعارف هم که تقریبا چیزی رو درست نمی کنه. می رم خونه، کباب رو میذارم بعد میام دنبال نوشیدنی. خوردن غذای خونه ، تو اداره خفه ام می کنه.
اینها و مثالهای متعدد دیگه ای که با نوشتنش کامنت خیلی طولانی میشه، نشون میده من هم یه «واپس نگر»م.
یه واپس نگر که از واپس زدگی خیلی می ترسه؛ در حد بی آبرویی!
یه واپس نگر که سعی می کنه دنیای جدید رو کشف و البته تحمل کنه و به همین اندازه هم به خودش حق میده که جامعه اقلا برای داشتن یه خلوت از نوع «خلوت واپس مانده ها»، درکش کنند.
درک می کنند؟
قربان شما.


 
 
فاتحان حریم شخصی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥
 

بعضی آدم ها عادت زشتی دارند که یک موردش را بعد از سال ها، چند روز پیش دوباره دیدم:

عادت زشت:

وقتی در ورودی یک خانه باز است، سرشان را به داخل خانه می چرخانند و سعی می کنند  کشف کنند که داخل خانه چه خبر است؟ چه کسی یا چه چیزی برای «دید زدن» و رفع کنجکاوی وجود دارد؟ چه قدر می توانند چیز لذت بخش در حریم شخصی دیگران پیدا کنند و محظوظ (!) شوند؟

با دیدن این رفتار پس از چند سال، به یاد آوردم که این عادت زشت امروزه در فضاهای جدید حضور آدم ها هم دیده می شود؛ در شبکه های اجتماعی و صفحات شخصی و در گالری گوشی همراه و فولدر آلبوم شخصی کسانی که لپ تاپ یا گوشی همراه شان را برای تعمیر آورده اند، موارد بسیاری برای رفع کنجکاوی وجود خواهد داشت.

لازم نیست راه دور برویم، سوار مترو بشویم، همه جورش را دشت خواهیم کرد. مترو نشد، اتوبوس واحد و تاکسی و ... نمی دانم شاید اگر با موتور سیکلت هم برویم، بتوانیم همچین چیزی را ببینیم. اگر هم الان نشود، جای نگرانی نیست؛ به زودی فاتحان حریم شخصی فکری برای تصرف این بخش هم خواهند کرد.

البته ظاهراً خود افراد هم به اندازه ی قبل علاقه ای به محدود کردن حریم شخصی شان ندارند. 

دیگر آدم ها به اندازه ی قبل به رعایت عفت عمومی در کلام شان توجه ندارند.

به اندازه ی دوران کودکی ما در حفظ آنچه حریم خصوصی حساب می شود حساسیت نشان نمی دهند، در پوشیده نگه داشتن تصاویر خصوصی شان دقت ندارند ، از برقراری رابطه ی نزدیک بدنی با همسرشان در ملاء عام ابائی ندارند و ....

اما، هیچکدام این موارد مجوزی برای ورود ما به محدوده ی حریم شخصی آدم ها نیست.

این که من چقدر اهل رعایت حریم افراد باشم، بیش از هر چیز تابع سطح فرهنگ من است. 


 
 
مقاله - ویژگی های یک چیدمان مناسب فروشگاهی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥
 

در سی و یکیمن شماره ی نشریه که دی ماه 1395 توزیع شده است، مقاله ای دارم به نام «ویژگی های یک چیدمان مناسب فروشگاهی».

شماره تماس ماهنامه بازاریاب بازارساز: 0216628404 و0216628405

در شماره قبلی ماهنامه بازاریاب بازارساز، مقاله ای نداشتم.

علت اصلی این بود که احساس کردم دارم به روتین کاری می افتم.

یک ماه به خودم فرصت دادم تا از این آفت فاصله بگیرم.

مثل بقیه ی مقالات گذشته، سعی کرده ام به این موضوع از دید عمومی فروشگاه ها بپردازم و به نوع خاصی از فروشگاه نظر نداشته ام.

همان نقشی را که ویترین از بیرون فروشگاه بازی می کند، دکوراسیون یا چیدمان، از داخل فروشگاه بر عهده دارد.


 
 
حرفهای قبل، حرف های بعد
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥
 

دوستی می گفت:

یک روز تو این مملکت، طرف تار سبیلش  را گرو می گذاشت و همه تا آخرین حد ممکن به او اعتماد می کردند. حتی ناموس شان را با خاطر آسوده به او می سپردند. حالا، سبیل که خیلی مد نیست، طرف از جان مادرش و بچه هایش تا فرق شکافته مولا علی و سر و دست بریده و قرآن مجید را قسم می خورد، باز هم به راحتی زیر همه ی تعهداتش می زند و انگار نه انگار، ککش هم نمی گزد.

در کاسبی هم  متاسفانه، این نوع رفتار به وفور دیده می شود.

موقع خرید، فروشنده به خریدار هزار قول و تعهد می دهد که او را مایل به خرید کند، وقتی معامله انجام شد، کوچکترین تعهدی برای خودش نمی بیند.

طی یک ماه گذشته با سه تجربه از این دست مواجه بودم. البته در سه موقعیت  متفاوت و به سه شکل متفاوت.

ذکر مثالها مشکلی را حل نمی کند؛ ضمن اینکه احتمالا هر یک از خوانندگان این مطلب، تجربیات مشابهی داشته اند.

اما ریشه های چنین رفتار ناشایست و غیر حرفه ای کجاست؟

دلایل مختلفی به ذهن می رسد:

1- حرکت خزنده و نامحسوس جامعه از یک جامعه ی اخلاق گرا به  جامعه ای بدون تمایل جدی نسبت به اخلاق و اخلاق مداری. 

2- اشتغال افراد به حرفه ها و کسب و کارها، بدون برخورداری از اصول حرفه ای گری.

3- نگاه غیر تخصصی به فروش که گاه به انتخاب نامناسب ترین افراد برای این امر مهم منتهی شده است.

4- عدم وجود جامعه، انجمن ، مرکز، یا نهادی برای تعریف شاخص های فروشندگی حرفه ای و  رده بندی یا اعمال هر گونه نظارت بر شیوه اجرای این شغل مهم.

5- بی توجهی شرکتها و برندها، به عواقب ناگوار ناشی از به کارگیری نیروی فروش غیر حرفه ای و غیر متعهد.

....

قطعاً عوامل و دلایل متعدد دیگری را هم می توان پیدا کرد که در بروز و پیدایش چنین رفتار ناشایستی دخیل هستند .

اما، چیزی که مایلم به عنوان بخش پایانی این مطلب بنویسم این است که کاش دست کم صاحبان برندهای مطرح و مهم کشور که اعتبار و نامشان را قطعا به سادگی به دست نیاورده اند به اهمیت نقش فروشنده  در موفقیت کسب و کارشان توجه کافی مبذول می کردند.

شاید نسبت به انتخاب فروشندگان متخصص و حرفه ای که قطعا اخلاق مدار خواهند بود، اقدام می کردند.


 
 
همه فن حریف
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥
 

یکی از عجیب ترین تجربیاتم، مرا وادار به نوشتن این مطلب کرد.

توضیح می دهم:

تقریباً هر موضوعی را از مجموعه موضوعات حوزه ی بازاریابی که سرچ می کنم، از قبیل: فروش، تبلیغات، بازاریابی، مشتری مداری، ارتباط با مشتری، طراحی برنامه ی فروش، طراحی برنامه بازاریابی، ارتقاء فروش، بازاریابی استراتژیک، برندینگ، بازاریابی شبکه ای، بازاریابی مویرگی، مدیریت ارتباط با مشتری، مشاوره ی بازاریابی، مشاوره ی تبلیغات، تحقیقات بازاریابی، مهندسی فروش و ....  اسم یک نفر هست که با کلیک روی لینک های مختلف به صفحات شخصی اش وصل می شوم؛ یا یکی از چند سایت او، یا ویلاگ هایش یا ....

در همه ی اینها هم، به کرات و با بنرهای اینترنتی بزرگ اسم و مشخصات خودش را با عنوان صاحب تجربیات طولانی و سوابق متعدد، همراه با درج عنوان نویسنده ی فلان تعداد کتاب مهم و برگزار کننده ی فلان میزان کلاس و دوره ی آموزشی و مدرس فلان چیز و بهمان چیز در فلان جا و بهمان جا ذکر کرده و تبلیغات گسترده ای راه انداخته که آی من فلان کاره ام و صاحب تخصص های متعدد در همه ی این حوزه ها هستم.

بعد،

تماس تلفنی که می گیری، هیچ برخورد انگیزشی و انرژی دار و تشویق کننده ای برای ادامه ی صحبت از او نمی بینی و نمی شنوی.

داخل سایت و وبلاگش هم از هر موضوعی در حد چکیده ی یک مقاله - منظورم یکی دو پاراگراف است - مطلب نوشته و دیگر هیچ .

محتوای موجود نه چیزی به دانش کسی اضافه می کند، نه کسی را با نحوه ی کار او  آشنا می سازد و نه می شود فهمید که چطور و به چه دلیل باید برای همکاری از هر نوعی روی او حساب باز کنی.

من شخصا ادعای خاصی در هیچ حوزه ای از بازاریابی ندارم.(البته ادعا دارم، خاصش را ندارم). افتخارم این است که در بازاریابی هم مثل بسیاری حوزه های علمی دیگر مفتخر به دانشجویی هستم؛ ولی آخر عزیز دل من! این چه شیوه ای است که پیش گرفته ای!؟

تصمیم گرفته ای آدمها هر چیزی را سرچ کردند به تو برسند، اشکالی ندارد. دست کم اجازه بده بفهمند که در این حوزه ها چه کاره ای و چه در چنته داری.

 

دانش داری؟

باشد. لابد داری.

پس چرا چیزی به دانش افراد اضافه نمی کنی؟ به خودت مربوط است.

کتاب داری؟

کتاب داشتن که کاری ندارد.

امروزه، کتاب نداشتن سخت تر از کتاب داشتن شده. اینکه  کتاب نداشته باشی بیشتر فلسفه و دلیل علمی لازم دارد تا اینکه کتاب داشته باشی.

اقلا چکیده ی کتابت را یا فهرست مطالبش را در فضاهایی که اشغال کرده ای منتشر کن، تا مخاطبان و مشتریان احتمالیت ببینند آیا این کتاب واقعا به دردشان می خورد یا نه تنها خودت هستی که به به و چه چه راه انداخته ای.

 خدمات مختلف و گوناگون این حوزه را ارائه می کنی؟

باشد. قبول.

امروزه متخصص فوق العاده و  مرد شش میلیون دلاری زیاد شده. راستش خود من هم یکی از این مدعیان هستم.

دوره، دوره ی قهرمانان بزرگ است. با اینکه قهرمانان عنکبوتی و گربه ای و مورچه ای و نظایر آن زیاد شده اند، اما همچنان در حوزه های علمی جا برای ادعای همه فن حریفی هست.

خیلی به درد بخوری؟

قبول.

دست کم تکلیف مخاطبانت را روشن کن که بدانند چگونه باید به تو وصل بشوند.

پرسنال برندینگ می کنی؟

بکن.

ولی بعید می دانم با این شیوه ای که تو پیش گرفته ای برند معتبر و خوش نام و دوست داشتنی ای از خودت ارائه کنی.

می دانی دیگر؟ «برند مشهور» با «برند خوش نام» فرق دارد. و البته توقع دارم که بدانی «برند بودن» با «خوش نامی» معنا پیدا می کند نه با «مشهور بودن». خیلی سال است که اینطور است.

دو تا نکته:

1- تصویر را از سایت بیتوته برداشتم.

2- به نظرم این پست مثل صحبت های اخیر مهران مدیری ، یک جورهایی چند پهلو شد. خدا به داد قضاوت ها برسد.

فقط لطفا به قول مدیری جان، اول درباره ی حدسیات تان از خودم بپرسید، بعد با تانک از رویم رد شوید.چشمک


 
 
← صفحه بعد