روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

خانه ی فساد جنرال موتورز
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥
 

«در بازار سیاهپوستانِ ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی است. سیاهان به دلیل اینکه به دیگر نمادهای اجتماعی مانند خانه ها و هتل های لوکس دسترسی ندارند، خریدن کادیلاک تنها راهی است که از آن طریق می توانند رفیع بودن جایگاه اجتماعی خودشان را به نمایش بگذارند.»

این جملات را «نیک دریستات» (Nick Dreystadt) گفته بود.

مدیران جنرال موتورز در جلسه ای مشغول بحث بر سر تعطیل کردن بخش تولید کادیلاک بودند، او که از مدیران میانی شرکت بود، بی اجازه خودش را به داخل اتاق جلسات انداخت و چند دقیقه، تنها چند دقیقه وقت خواست تا پیشنهادش را بگوید.

با پیشنهاد نیک، بخش تولید کادیلاک شرکت جنرال موتورز زنده ماند.

 

ایالات متحده که درگیر جنگ دوم جهانی بود، نیازمند تولید تجهیزات نظامی خاصی شده بود. شرکت جنرال موتورز که از موفق ترین های کسب و کار در کشور بود با پذیرش تولید آن تجهیزات نظامی از سوی نیک دریستات، به کمک ارتش آمریکا آمد.

اما یک مشکل جدی وجود داشت:

مقدار زیادی از نیروهای کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد.

 

شرح  روایتی جالب درباره ی نیک دریستات از زبان پیتر دراکر:

The Concept of Corporation:1946

پیتر دراکر در کتاب «ماهیت سازمانی» روایتی از این تصمیم خاص نقل می کند.

دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در شرکت کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری عادی هم در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص!

اما دریستات می گفت: «این کار باید انجام شود. اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟».

تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند.

دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد.

او می گفت: «مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». 

بیشتر این خانم ها سواد خواندن و نوشتن نداشتند و این در حالی بود که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت.

دریستات که می دید وقت ندارند به آنها خواندن یاد بدهند، خودش پای میز کار رفت و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان کار را به هم متصل کرد. در فرآیند ترسیم شده، سه چراغ رنگی به کار گرفته شد: یک چراغ قرمز که وقتی روشن می شد به کارگران نشان می داد آن بخش کار را تا انتها انجام داده اند، یک چراغ سبز مرحله بعدی کار را معرفی می کرد و چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از شروع مرحله ی بعدی باید مراقب چه چیزهایی باشند.

این روش کار ، چندین سال بعد در بسیاری از کارخانه ها تبدیل به یک استاندارد شد گرچه کمتر کسی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و تقریبا کسی نمی داند دلیل این اختراع چه بوده است.

در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، خروجی بهتر و سریعتر از آنچه قبلا مکانیک های حرفه ای انجام می دادند ارائه کردند.

در سرتاسر شرکت و نیز شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و عده ای آن را «خانه فساد جنرال موتورز» نام گذاشته بودند.

واکنش دریستات این بود: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.»

اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان بنیادگرای مذهبی بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند در محل کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج می کند.

نیک با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثارش می کردند، تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «این بیچاره ها برای اولین بار در زندگی شان، دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طردشدگی و نفرت نجات بدهیم».

جنگ پایان یافت و نیروهای کار از میدان جنگ بازگشتند. حالا باید فشار اتحادیه ها کار خودش را می کرد. آن خانم ها باید اخراج می شدند.

آن ها اخراج شدند و البته بسیاری شان اقدام به خودکشی کردند.

نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم.»

 

پی نوشت: این مطلب را چند سال پیش خوانده بودم و از آن زمان ذهنم را درگیر خودش کرده است. امروز که جستجو می کردم، در وبلاگ مهندس «فریدون دشتی» به شرحی از آن رسیدم. بخش عمده ی این پست بر اساس آنچه ایشان منتشر کرده نوشته شده است، ولی به روایت من.


 
 
روز کلافگی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥
 

یکی دو روزی است نامیزان هستم؛ بیشتر روحی. 

هیچ حسایستی از نوع فصلی و غیر فصلی ندارم. فقط هر از چندگاهی از حالت روتین خارج می شوم و کلافگی وضعیت غالب روحی ام می شود.

شاید به خاطر خبرهای فوت چهره های دوست داشتنی ام، آن هم پشت سر هم باشد، شاید به خاطر سوء تفاهم های داخل خانه و به احتمال بیشتر به خاطر هر دوی آنها.

کلافه بودم.

با این کلافگی، امروز تصمیم گرفتم تا حد ممکن نافرم باشم.

شلوار قهوه ای و پیراهن راه راه قهوه ای-صورتی، تنها تناسب موجود در لباسم بود. همین ها را با کفش مشکی کهنه ام و کت کلفتی که در هوای سرد می پوشم، در نامناسب ترین ترکیب ممکن به تن کردم.

باید اعتراف کنم که کلاً شیک و رسمی بودن هایم خیلی دوام نمی آورند و هر از گاهی دنبال بهانه می گردم که نافرم بشوم. پنجشنبه ها فرصت خوبی هستند.

پنجشنبه ها، تعجیل رسیدن سر ساعت را هم ندارم. برای همین بدون هیچ شتابی وارد ایستگاه مترو شدم.  آن قدر شتاب نداشتم که به جای سر خوردن روی پله ها، از پله برقی استفاده کردم.

وارد قطار که شدم به دیواره های جداکننده ی بخش بانوان و غیر بانوان تکیه دادم؛ صرفا برای اینکه مثل همیشه رفتار نکرده باشم.

ناخواسته نگاهم رفت به سمت مسافرها و به تماشای شان ایستادم. به شکل نامحسوس؛ برای تماشای هر کدام شان زمان گذاشتم.

مردی با حدود 65 - 66 سال سن، وارد شد. نگران بود. این را از تغییرات متناوب و سریع رفتاری اش دریافتم. 

اول کنار من ایستاد، بعد احساس کرد جایی نیست که دوست داشته باشد، رفت وسط واگن ایستاد و میله ی بالای سرش را گرفت. چیزی مثل آب نبات را می مکید. چند ثانیه بعد، میله ی وسط را رها کرد و رفت وارد راهروی واگن شد و دستگیره ی بالای سرش را گرفت. ایستگاه بعد، رفت در فضای کوچک کنار در ورودی ایستاد.

او هم ایستگاه نبرد سوار شده بود و سه ایستگاه بعد که میدان شهدا بود. پیاده شد.

پسر نوجوانی یک ایستگاه قبل تر سوار شده بود: شیخ الرئیس.

هندزفری در گوشش بود. یکی داشت توی گوشش، همان اول صبحی رپ می خواند.

من که خواننده های رپ را نمی شناسم.

هر چقدر هم نام شان را از سجاد می پرسم، باز یاد نمی گیرم. یعنی تشخیص صداهای شان برایم ممکن نیست. راستش اصلا موسیقی رپ دوست ندارم. شاید چون فقط رپ ایرانی شنیده ام و شاید چون رپ ایرانی اصیل نیست و من سنتی ام و گاه بیش از حد سنتی!

پسر جوان سر و گردنش را با آهنگ رپ تکان می داد و بدون اینکه کلمه ی واضحی بگوید، با خواننده همراهی هم می کرد. این سوال بی ربط به ذهنم آمد که چرا این قدر صدایش را زیاد کرده است؟

بعد، به خودم گفتم: «به تو چه! گوش خودش است: النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.»

نوبت چرخیدن به سمت دیگر بود.

مرد جوانی که معلوم بود بدتر از من خیلی تو خودش است به درِ طرف دیگر واگن که بسته بود تکیه داده بود - در اصل ولو شده بود - و داشت داخل گوشی اش چیزهایی را چک می کرد.

وقت زیادی صرفش نکردم.

مورد خاصی نداشت.

کنارش - تقریبا پشت سر من در وضعیت قبل- مردی درشت هیکل با موهای فر ولی کم پشت روی میله ولو شده بود. قدش از میله ی بالای سر هم که دست من به زور به آن می رسد، بلند تر بود. ولو شده بود.

در بیشتر زمانی که نامحسوس نگاهش می کردم، چشمان ریزش بسته بود. اصلا هم شبیه «بود اسپنسر» نبود.

شاید فکر می کرد چون چشم هایش بسته کسی او را نمی بیند. شاید هم فکر نمی کرد.

انگشت سبابه اش را تا آخرین بخشِ بندِ اول، داخل حفره ی بینی اش کرده بود و اگر زبان بدن بلد بودی می توانستی تشخیص بدهی که وقتی چشم ها در آن وضعیت می چرخند، یعنی طرف دارد چیزی را جست و جو می کند. وی ی ی ی!

دیگر داشتم خلاف رفتار همیشگی و فرهنگ خودم رفتار می کردم. این را وقتی فهمیدم که متوجه شدم بعد از آن مرد، نگاهم رفته سمت واگن خانم ها.

خانم جوانی را دیدم که با آرامشی تمام روی صندلی نشسته. چادری نبود. عینک آفتابی اش روی روسریِ کمی عقب رفته اش بود و داشت با لبخندی که احتمالا به محتوای مطلب داخل گوشی اش ربط داشت گوشی همراهش را چک می کرد.

آرم روی کیف خانم، تا حدی شبیه لوگوی شبکه ی مستند تلویزیون بود. همان که می گویند خودش شبیه لوگوی چیز دیگری است.

راستش کمی سخت از آرامش مسلط بر آن خانم دل کندم.

ولی به خودم اجازه ندادم بیش از یک نفر را در بخش خانم ها تحلیل کنم. زشت است.

نگاهم سمت مردی که سنش کمی بیشتر از خودم به نظر می آمد رفت.

لاغر بود، ته ریش داشت و خط لبش صاف بود. مثل این ایموجی مشهور:  خنثی

مرد لاغر، کمی کلافه بود. آخر، بی آن که هدف خاصی داشته باشد، کمی سرک می کشید و داخل گوشی مرد قد بلند کنار دستش را نگاه می کرد. کنجکاوی نمی کرد؛ حواسش پرت بود. حواسش که جمع می شد، سرش را بر می گرداند. باز حواسش پرت می شد و نگاهش به سمت گوشی او می رفت و باز ...

در ایستگاه دروازه شمیران، پسر جوانی 21 -22 ساله سوار شد.

به جای هندزفری، «گوشی خلبانی» در گوشش بود. چه می دانم اسمش چیست!

با خودم فکر کردم اگر سفر خارجی رفتم، بگردم ببینم آیا جوان های کشور های دیگر هم همچین چیزی در گوش شان می گذارند یا نه این محصول ِ زرنگی یک تولید کننده یا واسطه ی داخلی است که همچین چیزی را مد کرده است؟

ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. فبل از این که به ایستگاه برسم بر خلاف همیشه خودم را به در خروجی نزدیک نکردم. خوب پنجشنبه بود و قطار خلوت بود و این کار ضرورت نداشت.

روی دیوار واگن، بالای شیشه های واگن - مترو بر خلاف تصور بعضی ها پنجره ندارد، شیشه دارد.- تبلیغات فروشگاه رفاه بود.

تبلیغ پر ایرادی که بارها خواسته ام درباره اش جایی چیزی بنویسم ولی حوصله نکرده ام. راستش سرم شلوغ است و بعد هم کسی به حرف من گوش نمی کند. کسی مرا به عنوان متخصص تبلیغات نمی شناسد.

باز به پول هایی که شرکت ها برای تبلیغات غلط خود هدر می دهند فکر کردم و البته  کمتر از همیشه با خودم غر زدم؛خودم به اندازه ی کافی کلافه بودم جایی برای غر زدن به دیگران نداشتم.

به خودم گفتم:« پول خودشونه یا اقلا پول دیگرانه که در اختیارشونه و هر طور دلشون بخواد حرومش می کنند. به تو چه! النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.»

خانم مشهور گفت:«دروازه دولت. مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه کهریزک یا تجریش را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و .....»

پیاده شدم.

نه برای اینکه .... با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 بشوم؛ پیاده شدم بروم سر کار.

پنجشنبه ها اضافه کار دو برابر است.


 
 
برای سالی که می آید
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥
 

به نظرم، با فراغ خاطری که از پس امتحانات ترم اخیر حاصل شده و در کنار تلاش هایی که برای برآمدن از پس آزمون جامع و بعد از آن تز پایان دوره خواهد داشت، این فرصت را هم دارم که به دغدغه های دیگرم بپردازم.

قید «دیگر»، اصلا به معنای غیر درسی بودن و غیر پژوهشی بودن دغدغه هایی که می گویم نیست، منظورم این است که به بخش عملیاتی تری از آنچه آموخته ام می توانم بپردازم.

برنامه ریزی کلی من، با  برخی جزئیات هم همراه است که جزئیاتش را برای خودم و در یادداشت های دستی ام خواهم نوشت اما خطوط کلی را اینجا ترسیم می کنم، به چند دلیل:

- یکی اینکه  در اینجا مرتب در جلوی چشمم داشته باشم،

- دوم اینکه اگر دوستی این ها را خواند و نظری، مشاوره ای، چیزی داشت راهنمایی ام کند. ولی به هر حال جزئیات برنامه جایی خواهد بود برای مانور دادن خودم.

1- مطالعه خواهم کرد.

این اولین اولویت است. در طی ترم های گذشته کتاب هایی تخصصی مربوط به رشته ی بازاریابی خریداری کرده ام که یا هنوز مطالعه نکرده ام یا نیمه کاره رهایشان کرده ام. برنامه ثابتی برای مطالعه ی مستمر و انشاء الله همه روزه ی این کتاب ها و کتاب های دیگری که در فهرست خرید هستند و هنوز خریداری نکرده ام خواهم گذاشت.

ضمناً در شاخه های دیگری هم که علاقمند هستم ولی رشته ی تخصصی ام نیست کتابهایی هستند که خواهم خواند؛ کتاب هایی در حوزه ی «منابع انسانی» و «رفتار سازمانی» و «فرهنگ».

2- مهارت خواهم آموخت.

مهارت آموزی مورد نظرم در اصل جدیت و تداوم در مطالعه و حل تمرین های «متمم» خواهد بود.

3- پژوهش خواهم کرد.

در طی ماه های گذشته، فرکانس هایی از محیط دریافت کرده ام که گاه به فراموشی سپرده شده اند - گرچه بعید می دانم از پس ذهنم پاک شده باشند - و گاه به یادداشت هایی چند خطی تبدیل شده اند.

در سال پیش رو، رویِ دست کم تعدادی از آنها، پژوهش علمی مستدل و سازمان یافته خواهم داشت. این موضوعات هم بیشتر شامل حوزه ی «بازاریابی» و «بازرگانی» خواهند بود.

4- تولید محتوا خواهم کرد.

برنامه های تولید محتوایی هست که با دوستی نازنین درباره اش صحبت کرده ایم، امیدوارم به مرحله ی اجرا برسد و خروجی هایی ارزشمند داشته باشد. خیلی برایم مهم است که این اتفاق بیفتد.

5- خدمات تخصصی ارائه خواهم کرد.

از چند ماه پیش، به شکل گذرا و به لطف یک دوست و استاد ارزشمند وارد حوزه ی «آموزش بازاریابی و فروش» و «مشاوره» شده ام، قطعا تلاشم این است که شکل رسمی تری به آن بدهم.

6- کتاب خواهم نوشت.

یک بحثی در بازاریابی هست که در کشور نازنین ما، محتوای بومی نداشته است. با یکی از همکلاسان قرار گذاشته ایم مدلی بومی و انشاء الله کاربردی برایش طراحی کنیم و به شکل کتاب در اختیار همکاران و همه رشته ها قرار دهیم.

7- ادامه ی تخصصی وبلاگ روزنوشته ها.

از اول مهرماه 95 که به دستور و توصیه ی جناب محمدرضا شعبانعلی نازنین، وبلاگ حاضر را راه اندازی کرده ام تا اینجای کار، مباحث تخصصی بازاریابی که در اینجا قرار داده ام، محدود به مقالاتی بوده که در «بازاریاب بازارساز» و نشریات دیگر از من منتشر شده اند. ولی در سال 96 از همان روزهای ابتدایی تصمیم دارم حوزه ی بازاریابی و مدیریت را از درد دل های روزمره - که البته آنها را هم با نگاه مدیریتی نوشته ام- جدا کنم.

یا در همین وبلاگ روزنوشته که قرار است یادداشت های مدیریت و بازاریابی من باشند، صفحه ای جداگانه برای هر کدام در نظر خواهم گرفت یا وبلاگ جداگانه ای راه اندازی خواهم کرد. به احتمال قوی تر  همین وبلاگ را خواهم داشت و صفحه بندی ها را جدا می کنم.

باید ببینم کدام به شناخته شدن بیشترم کمک خواهد کرد.

ضمن اینکه در مجموع پست هایی که تا به حال در روزنوشته داشته ام تنها یک پست به زبان انگلیسی بوده است. قصد دارم صفحه ای تخصصی برای یادداشت های انگلیسی ام راه اندازی کنم. یعنی وبلاگ روزنوشته ها سه بخش خواهد شد، «یادداشت های روزمره»، «یادداشتهای مدیریت و بازاریابی فارسی» و «یادداشت های مدیریت و بازاریابی انگلیسی».


 
 
جای خالی تخصص
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥
 

پیش نوشت: این پست به نوعی از جنس پست یکی دو ماه پیش من به نام «همه فن حریف» است و شاید دنباله ای بر آن.

روزگاری بود که اگر کسی تصمیم داشت در پیشه ای مثل سلمانی مشغول بشود، مدت ها نزد استادکاری شاگردی می کرد و بعد از آن، مدتی صرف معرفی او به مشتریان از طرف استاد کار می شد و چند وقتی هم در کنار استادش صندلی اجاره می کرد و مراحل مختلفی طی می شد تا شاگردِ سلمانی کم کم شناخته بشود و جا پیدا کند و مشتری دار بشود و بعدها که خودش استادکار می شد، احتمالا شاگردی بگیرد و ادامه ی چرخه.

اما، توضیح ساده ی روند فعلی این است:

هر کس، هر کاره ای بخواهد بشود، می رود می شود.

وضعیت طوری شده که انگار برای هیچ کاری آموزش تخصصی و یا سطح مشخصی از مهارت تعریف نشده است، تمایل فرد به اشتغال در یک حرفه، می تواند خیلی زود تحقق پیدا کند.

چیزی که چندان که انتظار می رود، یافت نمی شود، متخصص به معنای درست آن است.

شاید این گونه است که همه می توانند متخصص همه چیز باشند ولی در فعالان هر حوزه ای هم به سختی می توان متخصص واقعی پیدا کرد.

این گونه است که در مهمانی های خانوادگی و فامیلی هم کافی است یک کلید واژه بگویی؛ همه به خودشان اجازه می دهند از دیدگاه کارشناسانه به تشریح و تحلیل و مقایسه و اظهار نظر و صدور حکم بپردازند.

فرقی نمی کند موضوع چه باشد؛ دندان درد باشد یا ایرادات اقتصادی بلند مدتی که بر طرح هدفمندی یارانه ها وارد است.

در چنین جامعه ای که به جای برخورداری از متخصصان واقعی، از علاقمندان و مدعیان متعدد و پرشمار متخصص بودن برخوردار هستیم، آنچه خیلی زیاد به چشم می آید جملاتی است از نوع جمله ی امری و هر تصوری هم فارغ از درجه ی اعتبار، در غالب یک فتوا طرح می شود.

هر کسی می تواند به خودش اجازه بدهد فتوا صادر کند و حکم بدهد.

امان از فارغ التحصیلان رشته ی مدیریت بازاریابی!

نمی دانم چرا این همه آدم پیدا می شود که دوست دارند متخصص و مدرس و استاد و مشاور و محقق این رشته باشند!

طرف مصاحبه با نشریه ها دارد، در اینستاگرام هم تک تک مصاحبه هایش را اطلاع رسانی می کند، وب سایت دارد، بعد از مدتی چنانکه مد شده، کانال تلگرام می زند و وبلاگی هم دارد و به شهرهای مختلف سفر می کند؛ برای آموزش و برگزاری کارگاه و ارائه ی سخنرانی و مصاحبه با نشریات شهرهای دیگر و .....

آخر سر وقتی مطالبش را می خوانی می بینی که در مصاحبه اش و در مطالب نوشته شده اش مطلب تازه و به درد بخوری که ندارد هیچ،حتی اصول اولیه ی نگارش یک متن منسجم و درست را هم بلد نیست. باید بارها و بارها مطلبش را بخوانی تا اینکه تازه بفهمی هیچ حرف تازه ای نزده است.برخی نشریات و رسانه ها  هم که قربان شان بشوم، صفحه دارند و قرار است صفحه ها پر شوند و توزیع شوند و عده ای  نان بخورند؛ عده ای نان نشریه درآوردن و عده ای نان مطرح شدن در نشریه را.

بد هم نیست.

یک بار مرور کنیم:

می شوی علیرضا داداشی.

علیرضا داداشی کیست؟

یک دانشجوی دکترای بازاریابی که در وصف توانایی هایش حرف های زیادی می تواند بزند. چه حرفی؟

1- او وبلاگی دارد با درج و انتشار موضوعات رشته ی تخصصی که مدعی آن است.

2- صفحه ی اینستاگرام هم دارد که بالایش نوشته مطالبی از جنس همان رشته ی تخصصی را در آنجا منتشر می کند.

3- چنان که مد شده است، کانال تلگرامی دارد که قرار گذاشته در آن مطالب تخصصی رشته ی تحصیلی اش را بگذارد.

4- برای نشریات هم مقاله می نویسد.

5- یکی دو جا هم که اسم و رسم چندانی ندارند خودی نشان داده است.

6- هر عنوانی هم دلش خواست و احساس کرد به موفقیتش کمک می کند در هر کدام - یا در همه ی - این فضاها برای خودش انتخاب می کند:مشاور، مدرس، کارشناس، مجری، محقق، نویسنده، طراح، فعال، متحول کننده، ...

یا گاهی : اولین در ....، بهترین در .... ،صاحب نظر در ....

بعد، در یک شبکه سازی حرفه ای و البته ناجوانمردانه، هر مطلبی در هر کدام از این فضاها منتشر کرد، در تمام فضاهای دیگرش تبلیغ می کند.

با یک چنین شبکه سازی حرفه ای، هر حرکت او در چندین فضای مختلف که به جان عزیز خودم، هر کدام برای منظوری خاص با کاربردی خاص طراحی شده اند، فارغ از تعریفی که برای آن فضاها وجود دارد، منعکس می شود.

عجیب اینکه او که حتی یک متن روان به زبان مادری بلد نیست بنویسد، چه حجمی از محتوا که منتشر نکرده است.

من در خارج از کشور فعالیت و زندگی نکرده ام، ولی واقعا به نظر شما،کجای دنیا این گونه است؟

روده درازی نکنم فقط یک نکته که دوست دارم بنویسم این است که کاش وقتی عناوینی مثل مشاور، مدرس، صاحب نظر، کارشناس، متخصص و ... به خودمان می دهیم، یاد بگیریم که اقلا اظهار نظرمان مثل مردم عادی کوچه و بازار نباشد. اجازه بدهیم مخاطبان و مشتریان با پیگیری روش و منش ما به این نتیجه برسند که ما چه کاره ایم نه با ادعاهای خودمان.

من چه جور صاحب نظری هستم که وقتی یک خبری می شنوم بلافاصله و بدون بررسی و حتی اطمینان از صحت و سقم مطلب، شروع به تحلیل  آبکی می کنم؟

مردم عادی می گویند قرار است فلان طرح تصویب بشود، قرار است فلان کسب و کار محدود بشود، قرار است فلان اتفاق بیفتد، من هم بلافاصله می آیم و در یکی یا چندتا از آن فضاهای انتشار محتوا مطلب می نویسم که:

آی! مسوولینی که قرار است از این مورد حمایت کنند کجا هستند؟

آی! چرا از بخش خصوصی حمایت نمی شود؟

آی! .... آی ! ... آی!....

در زمانی که تدریس دانشگاهی داشتم وقتی کسی از دانشجویان نظری عام می داد، بحث و درس را متوقف می کردم و به شکلی بولد شده به آن ها که عزیزان دل من بودند این نکته را یادآوری می کردم که: شما، همین که آمده اید دانشگاه، فارغ از اینکه کدام رشته و کدام دانشگاه و کدام مقطع درس می خوانید، باید مرتباً به خودتان این تذکر را  بدهید که اظهار نظرات تان حتماً متفاوت از اظهارنظراتی باشد که در مترو و اتوبوس و تاکسی می شنوید.

موظفید مثل باسوادها رفتار کنید. یک فرد باسواد ویژگی هایی دارد که یکی این است که وقتی حرفی، حدیثی، نقلی می شنود یا می خواند، قبل از این که بررسی های چند جانبه  انجام بدهد، درباره اش حرف نمی زند.

کاش دوست مشاور و مدرس و صاحب نظر و کارشناس و محقق و متخصص من این را می دانست و قبول می کرد و به آن عمل می کرد.

کاش اینجا جامعه ای باز بود و می شد از دوستان مان در زمان نقد نام ببریم.

کاش دوستم آن قدر متخصص بود که مطمئن باشم از ذکر نامش در یک نقد منصفانه، آزرده نمی شود و به هم نمی ریزد و بر نمی آشوبد.

افسوس!


 
 
سعدی جنوبی، روبروی سینگر
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥
 

اینجا تهران است؛ خیابان سعدی جنوبی، ساختمان سینگر.

ساختمانی که حدود 8 دهه قدمت دارد.

یک توضیح مختصر اینکه  بر اساس گزارش خانم فاطیما کریمی در خبرگزاری مهر،«طرح ساختمان سینگر، توسط "نیکلای مارکوف" روسی که دانش‌سرای عالی بهارستان و دبیرستان البرز را طراحی کرده بود، ریخته شده است.

... بنایی که به ظاهر از تزیینات معمول آثار تاریخی بهره‌ای نبرده است اما در بنای آن از سنگ تراورتن استفاده شده؛ نمایی که یادآور کلیسای مریم مقدس و سنت استپانوس است و آجر و خشت که از اصیل‌ترین مصالح ایرانی هستند در ساخت آن به کار رفته است. »

اما، اینکه در این ساختمان ِ  «خیابان لختی ها»ی تهران، قرار بوده چه کسب و پیشه ای برقرار شود، اینکه الان چه فعالیت هایی در این ساختمان صورت می گیرد و اینکه ساختمان قدیمی است یا جدید، موضوع نوشته ی من نیست.

من با چیز دیگری کار دارم:

با ساختمانی دیگر، درست روبروی این ساختمان و با یک نشانی.

آن نشانی این است: «خیابان سعدی جنوبی، روبروی سینگر، ساختمان بانک تجارت.»

 

هنوز سوال اصلی را نگفته ام.

بگذارید باز هم طرح سوال را عقب بیندازم بابت ذکر یک خاطره. خاطره ای که به پیشبرد بحث کمک می کند.

سالها پیش از این، ساختمان امور مالی بانک تجارت که محل کار 16 ساله ی من است، در خیابان طالقانی تهران بود؛ بین تقاطع های حافظ و ولیعصر (عج).

روبروی ساختمان امور مالی بانک تجارت یک پارکینگ قرار داشت متعلق به بنیاد شهید انقلاب اسلامی که البته الان وزارت جهاد کشاورزی آن را کوبیده و به جایش یک ساختمان شیک و بلند مرتبه امروزی ساخته است.

آن روزها، وقتی دوستانم تصمیم داشتند به آشپزخانه، رستوران،آژانس تاکسی سرویس یا هر پیک و چیز دیگری آدرس بدهند، برای اینکه طرف بهتر بتواند ساختمان بانک را پیدا کند، در آدرس دادن شان این را اضافه می کردند که : روبروی پارکینگ بنیاد شهید.

یعنی مثلا: خیابان طالقانی، بین حافظ و ولی عصر، روبروی پارکینگ بنیاد شهید، امور مالی بانک تجارت.

این شکل آدرس دادن برای من تعجب برانگیز بود. تقریبا از تمام آنها - دست کم یک بار - این سوال را پرسیده بودم که چرا برای پیدا کردن ساختمان چند طبقه ی امور مالی بانک، آن هم بانک تجارت، دست به دامان روبروی پارکینگ بنیاد شهید بودن می شوید؟ یعنی پارکینگ بدون تابلوی بنیاد شهید، شناخته شده تر از مدیریت امور مالی بانک در یک ساختان 9 طبقه است؟

آنها باید برای آدرس دادن بگویند روبروی ساختمان ما هستند یا ما بگوییم روبروی پارکینگ بدون تابلوی آنها هستیم؟

راستش همین نکته را یکی دوبار در شرایط مقتضی به مدیر وقت مان هم گفته بودم. نه این گونه که اینجا می نویسم، آن گونه گفتم که حساسیت زا باشد. ولی نه همکارانم و نه مدیر وقت، حساسیتی روی این موضوع نداشتند.

انگار تکلیف سوال اصلی که مرتب عقب می انداختم معلوم شد.


سوال:

- روبروی سینگر یا پارکینگ بنیاد شهید بودن برای بانک تجارت مهم تر است یا روبروی بانک تجارت بودن برای سینگر و پارکینگ بنیاد شهید؟

- نام و نشانِ کدامیک می تواند - و باید - موجب موفقیت در یافتن ساده تر نشان آن یکی بشود؟

در خیابان طالقانی که ساختمان ما 9 طبقه بود و آن یکی پارکینگی بدون تابلو و همکف.

در سعدی جنوبی هم که ما ساختمانی چند طبقه داریم با تابلوهای متعدد و سینگر یک ساختمان قدیمی است و - متاسفانه - رنگ و رو رفته.

قدمت ساختمان بانک تجارت با قدمت سینگر تقریبا یکی است.

در سینگر کسب و پیشه ی مهم و خاص و برجسته و شناخته شده ای وجود نداشته و ندارد، در ساختمان روبرویی آن بخشی از مدیریت امور مالی یک بانک بزرگ مستقر است و تازه در طبقه ی همکفِ آن هم شعبه ای بزرگ از همان بانک قرار دارد.

- آیا چیزی هست که در صورت وجود می تواند به شناخته شده بودن ساختمانی ختم بشود؟ چیزی که احتمالا در مدیریت امور مالی یک بانک وجود ندارد ولی در یک ساختمان مثل سینگر یا یک پارکینگ مثل پارکینگ بنیاد شهید وجود دارد؟

- اعتبار و شهرت از کجا می آید؟

 شاید من سخت گیر هستم.

ولی این موضوع را بررسی کردم.

بررسی، نه از نوع کتابی و مدِ روز.

بررسی از جنس بررسی های مخصوص خودم.

از همان بررسی  ها که نتیجه اش فقط به درد خودم می خورد.

همان نتایجی که اگر مدیر بودم، به عنوان یک پروژه ی مهم مطرحش می کردم و به چنین نتیجه گیری ای، امتیاز می دادم و دست کم کارگروهی برای بررسی های بیشتر و رفع نواقص یافت شده تشکیل می دادم.

بررسی ها و یافته هایم را  کمی بعد تر، همین جا خواهم نوشت.

اگر عمری بود.

فعلاً...


 
 
مقاله - رفتار فروشنده و چند پرسش از طرف مشتری
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥
 

سی و سومین شماره از ماهنامه ی بازاریاب بازارساز ویژه اسفندماه نود و پنج  منتشر شد و من این توفیق را داشتم که مطلبی هم از من در آن گنجانده شود.

این چهاردهمین نوشته ی من است که در هفده شماره اخیر مجله به چاپ می رسد. مقاله ای با نام «رفتار فروشنده و چند پرسش از طرف مشتری» .

راستش این مقاله را خودم خیلی دوست ندارم ولی لطف دوستان نشریه شامل حال خودم و نوشته ام شده است.

ضمناً از این شماره شکل ظاهری مجله دستخوش تغییرات مثبت و چشم نوازی شده است.

شماره تماس ماهنامه بازاریاب بازارساز:

02166028401 و 02166028402

 

 

آیا می توان دستورالعمل ثابتی برای رفتار فروشنده تدوین و معرفی کرد؟


 
 
بشکن از خود - در باب مرکز کنترل درونی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
 

یکی از جالب ترین مباحث در حوزه ی «خود کنترلی»، بحث «مرکز کنترل درونی» و «مرکز کنترل بیرونی» است.

تعریف این دو اصطلاح ساده است:

اگر من باور داشته باشم که وضعیت فعلی ام تابع عواملی است که همه ی آنها بیرون از وجود من قرار گرفته اند و بنابراین من امکان کنترل آن عوامل را ندارم، یعنی من ناتوانی ها، تنبلی ها، بی ارادگی ها، به موقع و به اندازه تلاش نکردن هایم را به چیزی بیرون از وجود خودم نسبت بدهم، من دارای باور به «مرکز کنترل بیرونی» هستم.

بر عکس، اگر اینها را دارای ریشه در درون خودم بدانم و  امکان کنترل بر آنها را برای خودم به رسمیت بشناسم، به «مرکز کنترل درونی» باور دارم.

نکته ای که مایلم پیش از هر سخن دیگری روی آن تمرکز کنم این است که مرکز کنترل درونی و بیرونی، هر دو در اصل «باور» هستند.

من دوران کودکی و نوجوانی ام را در جامعه ای گذرانده ام که هر چه بدی و ناکامی و نتوانستن بوده، به عوامل بیرونی نسبت داده شده است و هر چه خوبی و توانایی و موفقیت بوده به استعدادهای شخصی.

من، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی را پشت سر گذاشته ام، ولی آن جامعه هنوز آدم هایش را با همان باور دوران کودکی من پرورش می دهد.

کافی است به باوری به نام «دشمن فرضی» کمی تامل کنیم.

چیزی که باعث خوشحالی من است این است که از همان دوران هم، همیشه دست کم تا حدی دنبال سهم خودم در  شکست ها و ناکامی هایم بوده ام و مطمئن هستم که این ویژگی شخصیتی سهم مهمی در موفقیت هایم تا همین اندازه که داشته ام بر عهده داشته است.

چند خاطره ی مربوط:

1- چند سال پیش، در بانک مسئولیت ارائه ی گزارشی از وضعیت روزانه ی بانک در یکی از بخش های مالی، بر عهده ی من بود.

مدیر امور مالی در اتاق رییس ما مشغول مرور گزارش مذکور بودند که من پیشنهادی دادم.

پیشنهاد من این بود که حتی اگر می خواهیم در گزارش های مقایسه ای که به دست مدیران بانک های رقیب می رسد، وضعیت بانک را خوب نشان بدهیم، دست کم گزارش دومی هم داشته باشیم شامل نقاط ضعف و ایرادات که آن را در اختیار مدیران ارشد خودمان بگذاریم.

راستش تا قبل از آن، مدیران از گزارش اوضاع روزهای نامطلوب بانک حتی به مدیران داخلی اِبا داشتند.

خانم مدیر نظر من را پذیرفت و استقبال کرد و  ما پس از آن نه تنها گزارش های داخلی برای افشای وضعیت نامناسب مان داشتیم، بلکه تحلیل ارقام و جداول آن گزارش های داخلی را هم با دیدی ترجیحاً منفی نگر تنظیم می کردیم با این هدف که حساسیت زا باشیم.

2- حدود یک ماه پیش، باید در یک دوره ی آموزشی شرکت می کردم. علی رغم اینکه وقت شناسی به طور مشخص از اولویت های من است، سهل انگاری کردم و انگار که بخواهم تلافی شتاب های هر روزه برای رسیدن به اداره را در روزی که باید جایی غیر از اداره می بودم جبران کنم،  دیر  از خانه خارج شدم.

کلاس ساعت 8 شروع می شد و من که طبق قرار خودم با خودم، دست کم باید ده دقیقه زودتر به محل می رسیدم، بیست دقیقه هم دیرتر رسیدم.

استاد، مراسم معرفی شرکت کنندگان را شروع کرده بود. هنوز نوبت من نشده بود و می توانستم بدون اینکه به روی خودم بیاورم وقتی نوبت به من رسید خودم را معرفی کنم و برود پی کارش.

ولی نکردم.

قبل از معرفی خودم، از استاد و از دوستان عذرخواهی کردم که دیر رسیده ام و تاکید کردم که مقصر این دیر رسیدن صرفا خودم بوده ام نه مترو و نه تاکسی و نه شلوغی خیابان ها.

این که دوستان خوششان آمد یا نه و یا اینکه اسم این رفتار مرا چه گذاشتند مهم نیست. مهم این است که من هنوز مثل روزگار کودکی و نوجوانی ام مسئولیت اشتباهاتم را می پذیرم.

نکته ای که از طرح این بحث برایم مهم است:

معتقدم تا وقتی که تقصیر ناکامی ها و عدم موفقیت هایمان را به گردن کسی یا چیزی یا پدیده ای غیر از خودمان بیندازیم، نخواهیم توانست کمکی به رفع نواقص موجود و به تبع آن به بهبود شرایط بکنیم.

فرد، گروه، جامعه و دنیایی که دیگران را مقصر ناکامی هایش می داند، مرتب ناکام خواهد ماند.

یک فرد ناموفق یا ناکام وقتی در مسیر موفقیت قرار خواهد گرفت که مسئولیت اشتباهاتش را بپذیرد. در این حالت است که راه حل را هم در درون خودش خواهد جست و این یعنی شانس موفقیت و رفع نقص و بهبود در شرایط را برای خودش فراهم کرده است.

چند نکته:

1-تعریف باور- در سایت پژوهه، باور چنین تعریف شده:

کرچ و کرچفلید باور را چنین تعریف کرده‌اند:‌ «باور، سازمانی باثبات از ادراک و شناختی نسبی درباره جنبه خاصی از دنیای یک فرد است.» برای مثال، ‌اعتقاد به بابانوئل که مفاهیم گوناگون به آمیخته‌ای همچون: جنبه جسمانی، ‌لباس و نوع پوشش، جنبه کارکردی آن را دربر می‌گیرد. در مفهوم وسیع‌تر،‌ باورها دربرگیرنده شناخت یا دانسته‌ها، ‌عقاید یا آیین است.»

2- این مطلب را شروع کرده بودم که به موضوع دیگری بپردازم و شکایتی از کسی دیگر بکنم، ولی مسیر نوشته عوض شد چون احساس کردم آن چه می خواستم بنویسم احتمالا باعث رنجش خاطر کسی خواهد شد و بعد ترجیح دادم فعلا سهم خودم را از موضوع پیگیری کنم.

3-مادرم که پرورش یافته ی دامن او و پدر نازنین از دست رفته ام هستم، ضرب المثلی طنز دارد که وقتی می خواهد به ما یادآوری کند که داریم از خود متشکر می شویم به کار می برد .

او در این مواقع می گوید: بله، ما کلا خوبی از خودمونه.


 
 
من نمی فهمم
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥
 

از هر طرف حساب می کنم به همین یک نتیجه می رسم که : من خیلی نفهم هستم.

ببینید:

بعد از 44 سال زندگی، هنوز نمی فهمم چطور ممکن است به آدم ها خوبی کنی و بدی جواب بگیری.

بعد از این 20 سال درس خواندن و 7 سال درس دادن، هنوز نمی فهمم چرا باید به کسی که از 20 نمره 4 گرفته، نمره قبولی داد و نمی فهمم که در این شرایط، به  کسی که با همان شاخص های یکسان، نمره اش از 20 حدود 25 می شود باید چند داد؟

بعد از 20 سال کار اداری که سمت های مختلف را در بر گرفته هنوز نمی فهمم چطور می شود بخش مهمی از کارکنان پر انرژی و زحمت کش و دلسوز سازمان در اوج توانایی و انگیزه، صرفا به سبب تغییر مدیریت ارشد کنار گذاشته شوند.

خلاصه، بعد از این همه که گفتم، هنوز نمی فهمم چطور ممکن است یک نفر که خوب بوده و اکثریت منصف متفق القول مطمئن هستند خوب بوده، کنار گذاشته شود و  از هر نوع فعالیتی محروم شود و کسی در نقطه ی مقابل عزیز باشد و تاج سر.

واقعا آدمی تا این اندازه نفهم، نوبر است.

بدبختی دیگری هم دارم:

تیتر خیلی بد را بالاخره نوشتم، حالا مانده ام که کلمات کلیدی را چه انتخاب کنم؟

وقتی می گویم نمی فهمم!


 
 
چک می کنم
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥
 

گرفتار شده ام!

مرتباً مجبورم در فواصل کوتاه، چراغ های راهنمای همه طرف ماشین را چک کنم تا مطمئن بشوم درست کار می کنند، نشکسته اند، نسوخته اند و قطعی ندارند.

ماشینم هنوز از رده خارج نیست.

این کار را به خاطر آدم هایی از رده خارج مجبورم انجام بدهم.

همان ها که قبل از پیچیدن به سمتی برایشان راهنما می زنم ولی باز تا یک سانتی متری من می آیند و تازه پس از خواندن اوراد و اذکاری که بلدم می بینم که الحمدلله متوقف شده اند.

همان هایی که قبل از خروج از پارک ، برایشان راهنما می زنم و با صبر و آرامش اقدام به خروج از پارک می کنم ولی انگار نه انگار که چیزی دیده باشند، در یک سانتیمتری من می ایستند، آن هم نه برای اینکه به رفتار من واکنش مناسب نشان داده باشند، بلکه می ایستند تا به من فحش بدهند.

راهنمای اتومبیلم را چک می کنم تا ببینم چرا من رعایت می کنم ولی بقیه رعایت نمی کنند.

 

شاید باید چیز دیگری را چک کنم: میدان دید آدمهای شهر من چقدر است؟

گویا چشم آدمهای شهر من  موقع رانندگی - اگر ببیند - حداکثر تا پره های بینی شان را می بیند.

یک مشت نزدیک بین از رده خارج.


 
 
صندلی دارها - صندلی ندارها
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
 

چند دهه ی پیش.

بچه ها باید سرگرم شوند. باید بازی هم بکنند، آن ها روحیه هم لازم دارند، باید خستگی هم در کنند.

باید فکر یک بازی دسته جمعی بود.

دسته جمعی.

----------------------------

بازی اختراع شد؛ یک بازی کم خرج؛ بدون خرج.

صندلی می خواست.

آوردند. چندتایش مهم نبود؛ از اول هم گفتند یک چندتایی باشد خوب است. یک چندتایی صندلی آوردند.

بچه می خواست. بچه ی مهد کودک، بچه ی مدرسه، بچه ی برنامه ی تلویزیونی؛ آوردند.

شرط داشت:

برای هر بار بازی باید تعداد بچه ها یکی از تعداد صندلی ها بیشتر باشد. بچه آوردند؛ یکی بیشتر از یک چند تایی صندلی، بچه آوردند.

مربی ، معلم، بازی ساز، توضیحی دادند که همه ی ما آن را به یاد داریم.

توضیح:

آهنگ پخش می شود و شما یک چندتا و یکی بچه، شروع می کنید به چرخیدن دور یک چندتایی صندلی.

وقتی آهنگ قطع شد، باید بلافاصله - بلافاصله! - هر کدام روی یک صندلی بنشینید. اون یکی که بعلاوه شده، حتما زیاد خواهد آمد؛ حتما بدون صندلی خواهد ماند. بدون صندلی می ماند و خواهد سوخت.

------------------------------

بازی شروع و ادامه پیدا کرد و تمام نشد.

بازی، چند دهه ادامه پیدا کرد.

------------------------------

چند دهه ی بعد.

بچه ها عوض شده بودند؛ بزرگ شده بودند.

صندلی ها عوض شده بودند؛ بزرگ شده بودند.

بازی اما، خیلی عوض نشده بود؛ بازی همان بود.

یک چند تا و یکی بچه ، به چند ده میلیون تبدیل شده بودند.

اما هنوز بازی همان بود؛ صندلی هایی که تعدادشان کمتر بود.

حالا، چند دهه ی بعد، از بین چند ده میلیون بچه ی بزرگ شده، فقط چند نفرشان صندلی داشتند.

آن قدر بازی طولانی شده بود و تکراری شده بود، که تقریبا کسی حواسش نبود که با هر بار شروع تازه ی بازی، باز هم همان چند نفر، صندلی برای نشستن داشتند.

 

حالا بازی یک فرق بزرگی کرده بود:

تعداد کسانی که صندلی نداشتند، چند ده میلیون منهای چند نفر بود.

همه ی آنها که صندلی نداشتند دنبال پاسخ این سوال پیر شده بودند که چرا همیشه همین چند نفر روی صندلی هستند و ما بقیه همیشه به جای صندلی فقط حق داریم غر بزنیم؟

داریم؟

پیر شده بودند.

 

حالا بازی یک فرق بزرگ دیگری هم کرده بود:

آنها که صندلی داشتند چند دسته شده بودند و هر بار هنگام شروعِ دورِ جدید بازی مدتی جنگ زرگری می کردند و هر کدام از آن دیگری بد می گفتند.

نیت شان خیر بود؛

همان نیت روز اول: بچه ها باید سرگرم بشوند.

با جنگ زرگری، بازی برای تماشاچی های سرگرم، جذابیت پیدا کرده بود.

 

بعد از جنگِ زرگری، وقتی که صندلی دارها هر کدام برای چندمین بار روی صندلی شان می نشستند، تازه بقیه می فهمیدند که صندلی همان است و صندلی سوار همان و بقیه هم همان.

می فهمیدند؟

اما، مهم این است که بازی به شکل عجیبی جذاب بود.

خیلی جذاب.

نویسنده: بقیه


 
 
← صفحه بعد