روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

مقاله - فروشنده ی پیشرو کیست؟
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٦
 

از شماره 35 ماهنامه ی «بازاریاب بازارساز»، یک مقاله سه بخشی را آغاز کرده ام در باب «ویژگی های فروشنده ی پیشرو» که تا شماره 37 ادامه پیدا خواهد کرد.

اردیبهشت، خرداد و تیر ماه 96 سه شماره ی متوالی در بر گیرنده ی این نوشتار خواهند بود.

الان ، در اینجا بخش های اول و دوم را می آورم و اگر دوام حیاتی بود بخش سوم را بعد از انتشار شماره تیر ماه تقدیم خواهم کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 «فروشنده ی پیشرو، فروشنده ای است که به جای اینکه به انتظار مشتری بنشیند، فعالانه وارد میدان  فروش می شود و به جذب مشتری می پردازد.»


 
 
لعنت به تاریکی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
 

امروز را، همین جوری، بی خودی، «روز غرغر کردن» اعلام می کنم.

این روز را هم به خودم تسلیت می گویم.

خسته شده ام.

از تلاش کردن در جامعه ای که ایده آل ها به صفر نزدیکند.

از فرهنگی که تلاش در آن بی مزدترین پدیده است.

از جامعه ای که باید همه جور دشواری را تحمل کنی و برای این تحمل کردن، پول هم بدهی و سرکوفت هم بشنوی و منت هم بکشی و آخر سر هم بدهکار باشی.

خیلی هم فرق نمی کند.

در فضای کار دولتی و غیر دولتی،

در جمع دوستان و خانواده،

در گروه های علمی و دانشگاهی،

همه جا قاعده یکی است:

کسی که تلاش بیشتر می کند، مزد کمتر می گیرد.

کسی که رعایت می کند، سرکوفت می شنود.

کسی که حال خوب ایجاد می کند، حالش را بد می کنند.

اینها هم همه شان دروغ می گویند:

همه ی کسانی که می گویند به دنیا با «عینک خوش بینی» نگاه کن؛

همه ی کسانی که می گویند «شانس» دروغ است؛

همه ی کسانی که می گویند بزودی همه چیز درست خواهد شد؛

همه شان دروغ می گویند.

 

اصلا «عینک خوش بینی» اختراع نشده است.

«شانس» اصل اول موفقیت در تمام زندگی است.

هر چیزی هم یا از اول درست است و تا آخر درست؛ یا از اول خراب است و تا آخر خراب؛ هیچ خرابی نه «بزودی» نه «با تاخیر» درست نخواهد شد.

امشب و شاید همه ی شب های دیگر به جای روشن کردن شمع، به تاریکی لعنت خواهم فرستاد.

تا اطلاع ثانوی قرارم همین است.


 
 
شتر عبدالمطلب، مورچه و سلیمان
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦
 

حکایت اول:

خیلی سال پیش از این در کتابی خوانده ام که وقتی سپاه ابرهه برای تخریب کعبه به شهر مکه وارد شدند، عبدالمطلب پدر بزرگ پیامبر(ص) کلید دار و بزرگ شهر مکه بود.

در مذاکراتی که بین عبدالمطلب و نماینده سپاه ابرهه صورت می گیرد، سپاه مهاجم از تصمیم خود بر نمی گردد و عزم تخریب کعبه می کند.

عبدالمطلب به اهالی شهر پیغام می دهد که شهر را ترک کنند و خودش به ساربانان پیغام می دهد که شترها را جمع کنید از شهر برویم.

کسی از او سوال می کند:«این چه تصمیمی است؟تو بزرگ و معتمد شهری. تو متولی کعبه هستی. به جای جلوگیری زا تخریب کعبه می خواهی شترهایت را برداری و بروی پس کعبه چه می شود؟»

عبدالمطلب چنین پاسخ می دهد: «من خداوند شترهایم هستم و مسئول مراقبت از آنها؛ کعبه هم خدایی دارد که بخواهد از آن محافظت خواهد کرد.»

حکایت دوم:

می گویند:

وقتی سلیمان نبی (ع)  با لشگریان از بیابانی می گذشته است. دسته  ی مورچگان در حال عبور از آن حوالی بوده اند. وقتی فرمانده مورچگان صدای نعل اسب های لشگر سلیمان نبی را می شنود به مورچگان دستور می دهد:«سریعاً از محل دور شوید. لشگر سلیمان در راه است ؛ مبادا شما را لگدمال کنند.»

باد صدای فرمانده مورچگان را به گوش سلیمان می رساند.

سلیمان فرمانده مورچگان را اظهار می کند و می پرسد:«این چه دستوری است که داده ای؟ گمان کرده ای من، سلیمان، پیامبر خدا، آن قدر بی توجهم که لشگر مورچگان را لگد مال کرده و به هلاکت برسانم؟»

فرمانده مورچگان در پاسخ می گوید:«می دانم که تو پیامبر خدایی و مراقب همه ی کائنات هستی؛ اما من فرمانده ی اینها هستم و مسئول نگهداری و مراقبت از جان شان. هر چقدر هم تو رعایت حال شان را بکنی، چیزی از مسئولیت من کم نمی شود. تو  آنچه بر عهده داری انجام بده و اجازه بده من هم آنچه بر عهده دارم به انجام برسانم.»


 
 
خدا آزاد کرد، آباد نکرد
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦
 

برای ما که سال های جنگِ دشمن و دفاعِ ما با دوران کودکی مان مقارن شده، جنگ و دفاع یک نوستالژی قوی و گاه غیر قابل توصیف است.

 

اوضاع روزگار جنگ تحمیلی با همه ی بدی هایش این خوبی را هم داشت که مردم همه ی شهرها و روستاها، یک دل بودند در تحمل روز های دشوار ِ از دست دادن ها و شاد می شدند از شیرینی روزهای خوب به دست آوردن و دوباره به دست آوردن.

هر شهیدی انگار عضوی از خانواده ی تک تک اهالی محله بود و هر جانبازی عزیز دل همه ی همسایگان و فامیل.

هر افتخاری در دفاع و بازپس گیری خاک، شادی همه را به همراه داشت ؛ همان گونه که هر اشغالی از سوی دشمن، اندوه بزرگ همه ی جامعه را.

آن سالها یکی از شیرین ترین خاطرات مشترک همه ی ایرانیان از زن و مرد و کودک و بزرگسال، آزادی خرمشهر بود. آزادی همه ی شهرها شادمانی داشت اما، خرمشهر جور دیگری بود؛ انگار پاره ی جگر همه ی مردم بود که آزادیش به نوعی از اولین فتح الفتوح های سربازان پاکباز وطن بود.

 

سوم خرداد 1361 که خرمشهر آزاد شد، کلاس چهارم ابتدایی بودم.

همه ی روزهای پس از آزادی خرمشهر و به خصوص در سالهای بعد از اتمام جنگ همه انگار منتظر چیزی بودیم که این روزها دیگر فراموشش کرده ایم.

همه مان فراموشش کردیم.

آبادی خرمشهر را می گوییم.

وقتی بچه ای ولی دوران جنگ را تجربه کرده ای به اندازه ی همه ی بزرگترها هم نفهمی، دست کم ادراک مشترکی از بعضی واژگان و استعارات آنها پیدا می کنی.

این گونه بود که با داشتن تنها ده سال به اندازه ی بزرگترها می فهمیدیم که «خرمشهر را خدا آزاد» یعنی چه.

اما، انگار همه ی این سالها باید منتظر می ماندیم که خدا نقش دیگری را هم به عهده بگیرد، همان خدایی که وقتی با سوء مدیریت هوای شهرمان آلوده می شود دم خفه شدن که می رسیم می آید و بادی و بارانی می فرستد و هوای نفس کشیدن مان را فراهم می کند، همان خدایی که هر وقت در هر کجا کم می آوریم، می آید و کمک مان می کند، خدایی که جبران همه ی نداشتن ها و نخواستن ها و نتوانستن های مان بوده، انگار باید پس از این همه سال که این اندازه درآمد و گردش مالی دراین کشور فراهم شده، از پس همه ی خوردن ها و بردن ها و سوء مدیریت هایی که رخ داده باید بیاید و خرمشهر و خرمشهرهایی را که آزاد کرده، آبادشان کند.

او که آزاد کرد خودش هم باید آباد کند.

از بندگانش که نا امید شده ایم.

 

خرمشهری که خونین شهر شد.

 

خونین شهری که خرمشهر شد

 

خرمشهری که آزاد شد؛ آباد نشد


 
 
بودن یا کجا بودن؟ مساله این است.
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

اینکه بر اساس تفکر سیستمی در هر سیستم تک تک اجزاء اهمیت دارند و همه به اندازه ی خودشان کارکرد دارند، کاملاً درست است.

اما یک نکته که نباید فراموش کنیم این است که قرار گرفتن هر جزء سیستم در سر جای مناسب خودش و عمل کردن آن جزء در زمان مناسب است که تضمین کننده ی بقاء، تداوم و ارتقاء جایگاه سیستم می شود.

مثلا در سیستم بیولوژیک انسان، داشتن و نداشتن یک بند انگشت یک حرف است، اینکه آن بند انگشت سرجای خودش قرار داشته باشد یا نه، حرفی دیگر که اتفاقا این دومی به مراتب مهم تر است.

سیستم بدنی انسان و خود انسان به عنوان کسی که بهره بردار اصلی این سیستم بدنی است با نداشتن یک بند انگشت کنار می آید و می تواند  به مرور راهی بیابد که عوارض مربوط به این نقص را بر طرف کند و سیستم را معطل نگه ندارد ولی اگر همین یک بند انگشت به جای اینکه  در سر جای اصلی خودش قرار داشته باشد یا حتی اصلا وجود نداشته باشد، در جایی نامربوط و غیر مفید قرار بگیرد مثلا نوک بینی یک فرد، دشواری هایی فراهم می سازد که چندین برابر عدمش درد سر ساز خواهد بود.

اینکه هر چیز به جای خویش نیکوست به اعتقاد من مکمل اصل اهمیت جایگاه اجزاء در سیستم است.


 
 
چگونه یک همایش مهم را بد برگزار کنیم؟
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

در اوایل اردیبهشت امسال رییسم تماس گرفت و اعلام کرد که همایشی با نام «اولین جایزه ملی مسئولیت اجتماعی بنگاه های اقتصادی» قرار است برگزار شود.

می خواست بداند مایلم یکی از نمایندگان سازمان مان در این همایش باشم یا نه؟

این قسم همایش ها که موضوع شان جایزه ی ... است برایم آشنا هستند.

خودم سابقه داوری در جایزه ملی بهره وری ایران را دارم و در مراسم اهدای همان جایزه هم حاضر بوده ام؛ به علاوه ی چند تای دیگر.

یکی از انگیزه های اصلی من برای حضور در چنین همایشی، اهمیتی بود که موضوع «مسئولیت اجتماعی» برایم دارد و دیگر علاقه ام به شناخت نوع رابطه ی بنگاه های اقتصادی ایران با این موضوع پر اهمیت.

اعلام آمادگی کردم و قرار شد چهارشنبه همان هفته یکی از نمایندگان سازمان خودمان باشم. سازمان ما هم شرکت کننده بود و هم انگار حامی، نهایتا فهمیدم جایزه هم گرفته ایم.

تصمیم جدی دارم مقاله ای در خصوص مسئولیت اجتماعی در آینده بنویسم. ولی فعلا موضوع من نحوه ی برگزاری مراسم است.

سالن همایش های وزارت راه و شهرسازی، محل برگزاری مراسم بود.

قرار بود مراسم ساعت 5 بعداز ظهر برگزار شود. قبل از رسیدن دعوتنامه همکارانم به من گفته بودند ساعت برگزاری 4 است و من هم که نوبت دندانپزشکی ام را بعد از دوبار کنسل کردن به ساعت 7/5 آن روز منتقل کرده بودم، با خودم فکر کردم 4 تا 6 یا 6/5 هم طول بکشد، به هر دو قرار می رسم.

وقتی دیدم در دعوتنامه ساعت شروع مراسم 5 اعلام شده، باز هم گفتم به بخش مهمی از سخنرانی ها خواهم رسید.

فهرست برندگان را هم بعدا پیدا خواهم کرد.

4/25 جلوی وزارت راه و شهرسازی بودم.

ساختمانی بلند و خیلی شیک در محوطه ای اختصاصی در محل تپه های عباس آباد تهران  در حول و حوش بنیاد مستضعفان و جانبازان.

داخل شدم.

اسپانسرها (حامیان)، در محل غرفه های معدودشان خیلی سر و صدا راه انداخته بودند. از مسئول غرفه شرکت ال جی درباره نوع حمایت شان از کودکان پرسیدم و به بقیه ی غرفه ها هم سری زدم.

هنوز خیلی آدم برای شرکت نیامده بود.

داخل سالن مراسم شدم و مثل سه ، چهار نفر دیگر روی یک صندلی نشستم.

مسئولین برگزاری با نگاه ها و غر زدن های شان به همدیگر متوجهم کردند که زود آمده ام و حضورم می تواند اسباب درد سر شود.

وقتی از سرویس بهداشتی برگشتم، کیفم را برداشتم و از سالن خارج شدم تا وقتی که خودشان اجازه ورود بدهد.

ساعت  4/45 ، خبری نشد.

4/50 ، خبری نشد.

5/00 ، هیچی.

5/10 درها باز شد و اجازه ورود را صادر کردند. از بین همهمه ی بیش از حد که شاید ناشی از کم بودن فضای لابی بود به سالن پناه بردم.

بی نظمی وحشتناکی حاکم بود که امیدوارم بتوانم درست و دقیق و البته منصفانه تشریح کنم.

تعداد زیادی خانم و آقای جوان گوشی در دست مرتب در رفت و آمد بودند. تعداد زیادی از حضار هم نمی دانم به چه دلیل مرتب عکس می انداختند. عکس انداختن با گوشی و دوربین عکاسی را در انواع سلفی و جلفی و دسته جمعی، با پوسترها و بدون آنها، با غرفه ها و بدون آنها ، چیلیک چیلیک شروع کرده بودند.

همین کار را قبل از ورود ، بیرون از سالن هم انجام می دادند.

من شخصا تا جلو نباشم نمی فهمم. هم در کلاس درس و هم در همایش ها، باید جلو باشم تا بفهمم چه خبر است.

رفتم جلو ردیف دوم بنشینم که نگذاشتند. گفتند اینجا VIP  است.

مثل بچه ی آدم (البته هابیل) رفتم ردیف سوم.

افرادی پراکنده می آمدند و آقایان و خانم های جوان از آنها می پرسیدند: «سلام جناب مهندس.سلام خانم مهندس.  کارت وی آی پی همراه تون هست؟بفرمایید این ردیف.»

معلوم شد که وی آی پی ها شماره صندلی ندارند و فقط معلوم است ردیف اول و دوم بنشینند.

این بماند.

بعضی از وی آی پی ها، کارت شان همراه شان نبود. آنها را یا سرپا نگه می داشتند تا ببیند چه کار باید بکنند یا ببینند اصلا چه کار می توانند بکنند.

بعضی دیگر را هم در یک بی برنامگی خاص و خیلی شیک دعوت می کردند موقتا در ردیف سوم بنشینند تا تکلیف صندلی شان معلوم شود. انگار نه انگار طرف وی آی پی است برای خودش.

هنوز ردیف اول و دوم از افراد وی آی پی پر نشده بود. از یک جایی به بعد، با رسیدن آنها از ما که ردیف سوم بودیم خواستند که بلند شویم و برویم کمی عقب تر.

این معنایش این بود که ردیف سوم هم قرار است متعلق به آنها باشد.

اینکه چرا تا حالا این را اعلام نکرده بودند و اینکه چرا خودشان از اول گفته بودند که ما متفرقه ها هم می توانیم در ردیف سوم بنشینیم، بماند.

رفتم ردیف پشت. بغل دست یک روحانی مشهدی نشستم. گفت شاید کسی بعدا بخواهد آنجا بنشیند. بی خیال شدم.

در تمام این مدت که حالا ساعت به 5/45 دقیقه رسیده بود، دوستان همچنان چیلیک چیلیک عکس می انداختند. با خودشان، با دوستان شان، با تریبون خالی، از صندلی های خالی، سلفی، جلفی ....

نه کسی مایل به سکوت بود، نه کسی علاقه مند به ساکت کردن .

من هم مرتبا دستم روی لپم در حول و حوش دندان پنجمم بود و چشمم به عقربه های ساعتم و یک سره فاصله ی زمانی باقی مانده تا وقت دندانپزشکی را چک می کردم.

همهمه و برو بیا سالن را پر کرده بود.

هنوز کسی فکری برای برقرار نظم نمی کرد.

وقتی یکی از مهمانان ویژه از همان خانم و آقاهایی که می رفتند و می آمدند پرسید چرا باید این همه منتظر بمانیم تا صندلی مان معلوم شود و وقتی که کس دیگری به بی نظمی اعتراض داشت، در جواب گفتند که این بی نظمی ها در همایش ها طبیعی است!

راستش من همایش و همچنین بی نظمی زیاد دیده ام ولی طبیعی بودنش را تا حالا متوجه نشده بودم.

دردسر ندهم ساعت از 6 گذشته بود.

یک ساعت تاخیر از نوع طبیعی رخ داده بود.

قرآن پخش شده بود و سرود ملی هم . و دوستان همچنان مشغول صحبت بودند.

مجری که از مجری های تلویزیون بود پشت تریبون قرار گرفت.

این هم اصلا دلیل مناسبی نبود که حضار تصمیم بگیرند مرتب بنشینند و چیلیک چیلیک را بی خیال شوند و صحبت کردن را رها کنند. مجری از سرود ملی و تلاوت قرآن که بالاتر نیست.

مجری خواهش کرد حضار با رعایت سکوت در صندلی های شان بنشینند.

کسی محل نمی گذاشت. حتی خود خانمها و اقایانی که مسئول برگزاری بودند و گفتم مرتب در رفت و آمد و پچ پچ بودند، نه دست از حرف زدن با هم بر می داشتند و نه بعضی شان دست از صحبت با موبایل.

از خانم دانشور که هم کارآفرین شناخته شده ای است و هم عضو شورای شهر تهران و هم از افراد اصلی طراحی و اجرای چنین جایزه ای دعوت شد برای سخنرانی افتتاحیه پشت تریبون برود.

ایشان شروع کردند.

همچنان دوستان عکس می انداختند. از جای شان بلند می شدند به گوشه ای دیگر  از سالن می رفتند تا بتوانند عکس بهتری بیندازند. خانم دانشور مشغول ارائه گزارش از حدود یک سال زحمت گروه متخصص و سخت گیرشان برای داوری درست سازمان ها بود.

دوستان عکس می انداختند و پچ پچ می کردند و خانم ها و آقایان داخل سالن کوچکترین واکنشی نشان نمی دادند.

صحبت های خانم دانشور حدود 12 دقیقه طول کشید. بعد مجری علی رغم اینکه می دید کسی به خواهش های  او گوش نمی کند دوباره حضار را دعوت به سکوت و استقرار در صندلی های شان کرد.

انگار نه انگار.

آقای تابش ، نماینده ی مجلس هم که از دست اندرکاران برگزاری بود پشت تیریبون رفت و در خصوص اهمیت مسئولیت شناسی اجتماعی بنگاه ها و ارزشمندی این نوع نگاه به جامعه صحبت هایی کرد.

راستش، دیگر فاصله ی زمانی باقی مانده تا نوبت دندانپزشکی برایم مهم نبود، به سبب کلافگی و سر دردی که داشت به سراغم می آمد تصمیم گرفتم سالن را ترک کنم.

برای اولین بار یک همایش را نیمه کاره رها می کردم و اصلا عذاب وجدان هم نداشتم.

کیفم را برداشتم و از سالن و از ساختمان زدم بیرون.

حالا مشکل دیگری داشتم.

بطری نیم خورده ی آب معدنی را باید در جای مناسبی دور می انداختم.

با خودم فکر کردم بیرون سالن سطل زباله ی مناسبی پیدا خواهم کرد.

اما خبری نبود.

مسیر تا خیابان آفریقا و احتمالا تا میدان آرژانتین را باید پیاده می رفتم تا به ایستگاه تاکسی ها برسم و بروم هفت تیر و بعد با مترو به دندانپزشکی.

این یعنی شانس زیادی برای یافتن سطل زباله داشتم.

سطل نبود.

بطری را تا جلوی ساختمان بانک قوامین  یعنی بعد از زیرگذر رسالت با خودم حمل کردم تا به سطل زباله ی غیر تفکیکی رسیدم. بطری نیم خورده را داخل سطل انداختم .

در تمام مسیر پیاده روی تا میدان آرژانیتن و البته تا همین حالا، فکرم درگیر این است که ما، مردم، سازمان ها، شهروندان و مدیران مگر به اجتماع، به مسئولیت و به مسئولیت اجتماعی فکر هم می کنیم؟

ما حتی جایی برای دور ریختن درست زباله ها نداریم. وقتی هم داریم تمایلی به تفکیک نداریم.

مگر ما چقدر حساب شده پرینت می گیریم؟ چقدر حساب شده از آب استفاده می کنیم؟ چقدر به مکانیزاسیون درست کارها اهمیت می دهیم و برایش همت می کنیم؟

راستی کدام مسئولیت اجتماعی؟ کدام جایزه؟

پی نوشت ها:

1- نمی دانم بعد ازساعت 6/20 چه طور کارها پیش رفت.

2- در دو تا از غرفه های سالن، خبرهای خوبی بود که به زودی درباره شان خواهم نوشت.


 
 
اسم ها نمایندگان طرز فکرها هستند.
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

پیش نوشت: این پست را چهارم اردیبهشت نوشته بودم ولی به فراخور اوضاع فعلی تصمیم گرفتم دوباره با تاریخ امروز دیده بشود.

1- این روزها رقابت بدجوری دارد وارد حیطه ی لت و پار کردن اخلاق می شود.

2- در حالی که عده ی زیادی به دنبال طرح نام گزینه ی انتخابی خودشان هستند، به سختی می توان به آدم ها یادآوری کرد که افراد در بهترین حالت، نمایندگان مدل های ذهنی هستند.

برای همین است که کمتر کسی حواسش هست که به جای فریاد زدن نام فرد مورد نظر خودش بهتر است و درست تر است که بیاید از طرز فکر و از مدل ذهنی آن فرد سخن بگوید.

در چنین شرایطی تصمیم گیری درست احتمالاً قربانی جو گرفتگی خواهد شد.

3- معتقدم که جو گرفتگی بدترین شکل گرفتگی است حتی بدتر از «گرفتگی عروق» و شریان های قلب و حتی بدتر از «گاز گرفتگی».

چرا که گرفتگی عروق با فنر زدن و راه های مختلف دیگر بر طرف خواهد شد.

گاز گرفتگی هم که اغلب خود فرد سهل انگار یا نهایتا چند نفر از اطرافیانش را نابود خواهد کرد.

اما جو گرفتگی می تواند به قیمت فلاکت و هلاکت امروز و فردای یک ملت تمام شود.

در چنین شرایطی تصمیم گرفتم این اینفوگرافی را از سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی «ایرنا» اینجا منتشر کنم و یادآوری کنم که روزگاری نمایندگان یک طرز فکر باور داشتند یا می گفتند که باور دارند این ها کاغذپاره هایی هستند که تعدد صدورشان می تواند قطعنامه دان صادر کنندگان را پاره کند؛ همین و لاغیر.

من که شخصا شاهد مثالها و تجربیات مختلفی بوده ام که بدانم اینها به جای قطعنامه دان آنها، در اصل کجای چه کسانی را نشانه رفته بودند، نمی توانم  بی تفاوت بنشینم و بدتر از گاز گرفتگی به سرم بیاید.

همین جا، صراحتاً اعلام می کنم که من به پاسداشت تدبیر کسانی که شر این مصیبت ها را از سرِ سرزمینم و از سر مردمان سرزمینم - ولو همین بی انصاف ها - کم کرده اند، به نماینده ی طرز فکر و مدل ذهنی «تدبیر و امید» رای خواهم داد.

رای من ، حق من است.


 
 
بازاریابی و تقاضای کاذب
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

یکی از ایراداتی که برخی از دوستان به علم بازاریابی و به فعالیت بازاریابان وارد می کنند این است که می گویند بازاریابی و به طور خاص تبلیغات نیاز کاذب ایجاد می کند.

اما آیا چنین ایرادی اساساً وارد است یا نه؟

نکته ی اول - تقاضا با نیاز فرق دارد.

نیاز، همزمان با تولد هر کس شکل می گیرد و موضوع اصلی اش آن چیزهایی است که هر کس صرفاً به سبب این که موجود است آن را لازم دارد و اگر در اختیار نداشته باشد یا از زندگی ساقط می شود یا دست کم زندگی برای او دشوار می شود.

مانند نیاز به هوا برای تنفس، به آب برای ادامه ی بقاء، به غذا برای کسب حداقل انرژی لازم برای سوخت و ساز و از این دست موارد.

اما تقاضا، به خواست خود فرد بر مبنای آن چه حق خودش می داند یا به واسطه ی شرایطی که بر زندگی او حاکم است از حیث منابع در اختیار یا شناخت از منابعی که می شد در اختیار داشته باشد ولی ندارد، شکل می گیرد.

تقاضا چیزی نیست که برآورده نشدن آن زندگی فرد را - دست کم به شکل مستقیم - با مخاطره همراه کند.

از زاویه ی دیگر، نیاز، همان اقلام مربوط و مرتبط به پایین ترین سطح هرم مازلو است ولی تقاضا در سطوح دیگر خودش را نشان می دهد.

با این توصیف، بعید به نظر می رسد که نیاز ایجاد کردنی باشد، خواه به وسیله ی بازاریابی یا به وسیله ی هر علم یا هر فعالیت دیگر.

نکته ی دوم - آیا بازاریابی تقاضای کاذب ایجاد می کند؟

حال که بر اساس توضیحات بالا، به این نتیجه رسیدیم که بازاریابی و نه هیچ علم دیگری توانایی ایجاد نیاز را ندارد، باید ببینیم تکلیف تقاضا در این میان چیست؟

قطعا بازاریابی تقاضا ایجاد می کند ولی تقاضا، نه تقاضای کاذب.

اجازه بدهید با دو مثال بیشتر توضیح بدهم:

1- ما برای حضور در جامعه و پذیرش از سوی افراد جامعه باید خوشبو و برازنده باشیم.

اگر سازمانی تولید کننده یا توزیع کننده ی عطر خوش باشد، چگونه  می تواند خودش را به ما معرفی کند؟

2- ما برای کسب آرامش آینده باید از خدمات شرکت های بیمه ای برخوردار شویم.

یک شرکت بیمه ای چگونه می تواند خودش و خدماتش را که ما - آگاهانه یا ناآگاهانه - خواهان آنها هستیم به ما معرفی کند؟

انجام این مهم بر عهده ی بازاریابی است.

بازاریابی با کمک مهارتها و ابزارهای خودش راهی برای ارتباط درست و ضروری بین ما و ضروریات زندگی مان فراهم می کند.

بازاریابی،تبلیغات، فروش، قیمت گذاری، مشاوره بازار، تحقیقات بازار و ... همه تلاش هایی علمی و طبقه بندی شده هستند برای شناسایی و فراهم آوردن آنچه به ما امکان می دهد زندگی بهتر ، مطلوب تر یا دلنشین تر داشته باشیم.

اینکه که برخی از همکاران و فعالان این حوزه های مختلف بازاریابی به اشتباه از این علم استفاده می کنند، معنایش این نیست که تبلیغات دروغ است. معنایش این نیست که بازاریابی تقاضای کاذب و مصرف گرایی پوچ و چشم و هم چشمی ایجاد می کند.

اشکال از آنها است.

گناه برخی افراد را به پای یک علم ننویسیم.


 
 
معلم بودن کسب و کار نیست
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 


 
 
سبک زندگی - روانشناسی خواندن
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

داشتم به تحصیل و آموزش فکر می کردم و به راهی که رفته ام و دارم می روم.

برخی به پراکنده کاری های من ایراد می گیرند ولی من بین هر مقطع فاصله ای داشته ام؛ در آن فاصله ها بررسی کرده ام و انتخاب.

مجموعا از مسیری که رفته ام راضیم جز این که دوست داشتم چیز دیگری هم بخوانم که قطعا در زمانی بعد از این، به شکل غیر آکادمیک خواهم خواند: روانشناسی.

رفتارهای آدمها - از جمله خودم - و بررسی چرایی بروز آن رفتارها از دغدغه های همیشگی من بوده است؛ از نوجوانی این طور بوده.

از روانشناسی آموخته ام که رفتارها را ببینم و به جای قضاوت، به جای واکنش و به جای هر گونه تصمیمی، هر رفتاری را یک معلول بدانم و به جای همه ی آن مواردی که گفتم تلاش کنم ریشه های چنین رفتاری را بشناسم؛ نه برای تفسیر و تحلیل آدم ها و رفتارهای شان؛ برای تفسیر و تحلیل ریشه های رفتارشان.

این هم برای خودش یک سبک زندگی است.


 
 
← صفحه بعد