روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

من نمی فهمم
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥
 

از هر طرف حساب می کنم به همین یک نتیجه می رسم که : من خیلی نفهم هستم.

ببینید:

بعد از 44 سال زندگی، هنوز نمی فهمم چطور ممکن است به آدم ها خوبی کنی و بدی جواب بگیری.

بعد از این 20 سال درس خواندن و 7 سال درس دادن، هنوز نمی فهمم چرا باید به کسی که از 20 نمره 4 گرفته، نمره قبولی داد و نمی فهمم که در این شرایط، به  کسی که با همان شاخص های یکسان، نمره اش از 20 حدود 25 می شود باید چند داد؟

بعد از 20 سال کار اداری که سمت های مختلف را در بر گرفته هنوز نمی فهمم چطور می شود بخش مهمی از کارکنان پر انرژی و زحمت کش و دلسوز سازمان در اوج توانایی و انگیزه، صرفا به سبب تغییر مدیریت ارشد کنار گذاشته شوند.

خلاصه، بعد از این همه که گفتم، هنوز نمی فهمم چطور ممکن است یک نفر که خوب بوده و اکثریت منصف متفق القول مطمئن هستند خوب بوده، کنار گذاشته شود و  از هر نوع فعالیتی محروم شود و کسی در نقطه ی مقابل عزیز باشد و تاج سر.

واقعا آدمی تا این اندازه نفهم، نوبر است.

بدبختی دیگری هم دارم:

تیتر خیلی بد را بالاخره نوشتم، حالا مانده ام که کلمات کلیدی را چه انتخاب کنم؟

وقتی می گویم نمی فهمم!


 
 
چک می کنم
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥
 

گرفتار شده ام!

مرتباً مجبورم در فواصل کوتاه، چراغ های راهنمای همه طرف ماشین را چک کنم تا مطمئن بشوم درست کار می کنند، نشکسته اند، نسوخته اند و قطعی ندارند.

ماشینم هنوز از رده خارج نیست.

این کار را به خاطر آدم هایی از رده خارج مجبورم انجام بدهم.

همان ها که قبل از پیچیدن به سمتی برایشان راهنما می زنم ولی باز تا یک سانتی متری من می آیند و تازه پس از خواندن اوراد و اذکاری که بلدم می بینم که الحمدلله متوقف شده اند.

همان هایی که قبل از خروج از پارک ، برایشان راهنما می زنم و با صبر و آرامش اقدام به خروج از پارک می کنم ولی انگار نه انگار که چیزی دیده باشند، در یک سانتیمتری من می ایستند، آن هم نه برای اینکه به رفتار من واکنش مناسب نشان داده باشند، بلکه می ایستند تا به من فحش بدهند.

راهنمای اتومبیلم را چک می کنم تا ببینم چرا من رعایت می کنم ولی بقیه رعایت نمی کنند.

 

شاید باید چیز دیگری را چک کنم: میدان دید آدمهای شهر من چقدر است؟

گویا چشم آدمهای شهر من  موقع رانندگی - اگر ببیند - حداکثر تا پره های بینی شان را می بیند.

یک مشت نزدیک بین از رده خارج.


 
 
صندلی دارها - صندلی ندارها
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
 

چند دهه ی پیش.

بچه ها باید سرگرم شوند. باید بازی هم بکنند، آن ها روحیه هم لازم دارند، باید خستگی هم در کنند.

باید فکر یک بازی دسته جمعی بود.

دسته جمعی.

----------------------------

بازی اختراع شد؛ یک بازی کم خرج؛ بدون خرج.

صندلی می خواست.

آوردند. چندتایش مهم نبود؛ از اول هم گفتند یک چندتایی باشد خوب است. یک چندتایی صندلی آوردند.

بچه می خواست. بچه ی مهد کودک، بچه ی مدرسه، بچه ی برنامه ی تلویزیونی؛ آوردند.

شرط داشت:

برای هر بار بازی باید تعداد بچه ها یکی از تعداد صندلی ها بیشتر باشد. بچه آوردند؛ یکی بیشتر از یک چند تایی صندلی، بچه آوردند.

مربی ، معلم، بازی ساز، توضیحی دادند که همه ی ما آن را به یاد داریم.

توضیح:

آهنگ پخش می شود و شما یک چندتا و یکی بچه، شروع می کنید به چرخیدن دور یک چندتایی صندلی.

وقتی آهنگ قطع شد، باید بلافاصله - بلافاصله! - هر کدام روی یک صندلی بنشینید. اون یکی که بعلاوه شده، حتما زیاد خواهد آمد؛ حتما بدون صندلی خواهد ماند. بدون صندلی می ماند و خواهد سوخت.

------------------------------

بازی شروع و ادامه پیدا کرد و تمام نشد.

بازی، چند دهه ادامه پیدا کرد.

------------------------------

چند دهه ی بعد.

بچه ها عوض شده بودند؛ بزرگ شده بودند.

صندلی ها عوض شده بودند؛ بزرگ شده بودند.

بازی اما، خیلی عوض نشده بود؛ بازی همان بود.

یک چند تا و یکی بچه ، به چند ده میلیون تبدیل شده بودند.

اما هنوز بازی همان بود؛ صندلی هایی که تعدادشان کمتر بود.

حالا، چند دهه ی بعد، از بین چند ده میلیون بچه ی بزرگ شده، فقط چند نفرشان صندلی داشتند.

آن قدر بازی طولانی شده بود و تکراری شده بود، که تقریبا کسی حواسش نبود که با هر بار شروع تازه ی بازی، باز هم همان چند نفر، صندلی برای نشستن داشتند.

 

حالا بازی یک فرق بزرگی کرده بود:

تعداد کسانی که صندلی نداشتند، چند ده میلیون منهای چند نفر بود.

همه ی آنها که صندلی نداشتند دنبال پاسخ این سوال پیر شده بودند که چرا همیشه همین چند نفر روی صندلی هستند و ما بقیه همیشه به جای صندلی فقط حق داریم غر بزنیم؟

داریم؟

پیر شده بودند.

 

حالا بازی یک فرق بزرگ دیگری هم کرده بود:

آنها که صندلی داشتند چند دسته شده بودند و هر بار هنگام شروعِ دورِ جدید بازی مدتی جنگ زرگری می کردند و هر کدام از آن دیگری بد می گفتند.

نیت شان خیر بود؛

همان نیت روز اول: بچه ها باید سرگرم بشوند.

با جنگ زرگری، بازی برای تماشاچی های سرگرم، جذابیت پیدا کرده بود.

 

بعد از جنگِ زرگری، وقتی که صندلی دارها هر کدام برای چندمین بار روی صندلی شان می نشستند، تازه بقیه می فهمیدند که صندلی همان است و صندلی سوار همان و بقیه هم همان.

می فهمیدند؟

اما، مهم این است که بازی به شکل عجیبی جذاب بود.

خیلی جذاب.

نویسنده: بقیه


 
 
اشتباه تایپی -
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥
 


 
 
دیر آموخته ها
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥
 

نوشته های زیادی از نوع فلسفی و روان شناسی و اخلاقی و اجتماعی و غیره دیوارهای شهر و دیوارهای فضاهای مجازی را پوشانده اند، فقط برای اینکه یک وقت دیوارها خالی نمانند.

مهم ترین ویژگی مشترک این نوشته ها این است که وقتی حالت خرابِ خراب است، یا فقط خراب است یا دنبال راه حلی برای مشکلی می گردی، وقتی نیاز داری از یک کدام شان راهی برای بر طرف کردن خرابی حال خودت پیدا کنی، تازه متوجه می شوی که هیچ کدام شان، کمکی نمی توانند به تو بکنند.

این را من می گویم که در فهرست ویژگی های شخصیتی ام نوشته اند: الگو پذیر.

آدم های زیادی را دور و برم ندارم ولی در بین این تعداد هم، کسی را نمی شناسم که راستگو باشد و بگوید جمله ی نغزی از روی دیواری حقیقی یا مجازی خوانده و زندگیش را عوض کرده است.

اما در این میان یک مورد با تفاوت فاحش وجود دارد.

دوست و معلم بزرگ من، محمدرضا شعبانعلی فایلی به نام دیرآموخته ها دارد که اتفاقا خیلی تاثیرگذار است؛ شاید یک دلیل تاثیرگذار بودنش این باشد که آن ها را برای تغییر در زندگی کسی ننوشته، آنها را نوشته که بگوید چیزهایی هستند که او آنها را دیر آموخته است و منظورش از دیر آموختن این است که آنها را دیر درک کرده وگرنه چندان جدید نیستند.

همین که ادعا نکرده «تاثیری شگرف بر زندگی ما خواهد گذاشت»، همین که فقط نوشته «شاید برای ما هم مفید باشد»، از نظر من یعنی مفید است.

اینجا یکی از آنها را می گذارم و برای داشتن بقیه ی آنها هم می توانید روی لینک زیر همان مطلب استاد یا لینکی که من زیر این نوشته می گذارم کلیک کنید.

لینک دانلود دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی


 
 
دنیای سیاست و مدیریت گردشگری
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥
 

یکی از مواردی که بر روی صنعت گردشگری کشورها تاثیرگذار است، تصمیمات مدیران سیاسی دنیا است.

جدای از موضوع «گردشگر و گردشگری»، در «مهاجرت» هم این قبیل سیاستگذاری ها و رفتارها به شکل پررنگ تاثیر خودش را نشان می دهد.

تصمیمات مدیران سیاسی در امن یا نا امن کردن فضای عمومی کشور برای گردشگران، در امن یا ناامن کردن فضای اقتصادی برای سرمایه گذاران و در امن یا ناامن کردن فضای زندگی برای شهروندان یک کشور تاثیرگذار است.

وقتی این تصمیمات، تصمیمات رادیکال باشند تاثیرات شان هم پررنگ تر خواهد شد و نتایج خیلی جدی تری از خود به جا خواهند گذاشت.

نمونه:

تا پیش از قدرت گرفتن نازی ها و روی کار آمدن نگرش تبعیض نژادانه ی هیتلر و حزب نازی، قبله ی آمال بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان و علاقمندان علم و دانش، «کشور آلمان» بود.

آن  افرادی که به دنبال پیشرفت در حوزه ی علم و پژوهش بودند، یکی از پر احتمال ترین گزینه های سبد انتخاب شان مهاجرت به «آلمان» بود.

با پیدایش حزب نازی و ترویج تفکرات هیتلر، آلمان از یک کشور امن به یک کشور پرریسک و ناامن تبدیل شد و بدیهی است که دیگر نمی توانست گزینه ی - حتی احتمالی - مهاجران از هر نوعی باشد.

از سوی دیگر، تعدادی از مشاهیر وقت کشور آلمان هم که پرداختن به علم و دانش  و دغدغه های از این دست را به عضویت در حزب و پیروی از دیدگاه ها و ایدئولوژی های آن روز کشورشان ترجیح می دادند، ترک دیار گفتند و به کشور های دیگر پناه بردند.

 

پس نگاه رهبری چون هیتلر، دو نتیجه نا خوشایند برا ی کشور آلمان داشت:

1- از دست دادن دانشمندان و هنرمندان آلمانی؛

2- از دست دادن درآمد قابل توجه ناشی از سفر گردشگران و مهاجرت دانشمندان.

 

در همان زمان، دولت وقت ایالات متحده تصمیم زیرکانه ای گرفت .

با مطرح شدن سیاست های دفع کننده ی آلمان، دولت ایالات متحده صراحتا اعلام کرد که درهای کشورش به روی مهاجران باز است.

با این تصمیم هوشمندانه ی ایالات متحده، دست کم یک اتفاق خوب برای کشور مذکور رقم خورد:

آن کشور را به مرور به سرزمین امن برای پژوهشگران و اندیشمندان کشورهای مختلف دنیا تبدیل کرد؛ تا جایی که هنوز ایالات متحده یکی از انتخاب های جدی و پر طرفدار  کسانی است که علاقمند به علم و پژوهش و فعالیت اقتصادی هستند ولی در کشور خودشان فضای مناسب برای پرداختن به این علاقمندی ها را پیدا نمی کنند - یا در حدی که دوست دارند نمی بینند.

این موضوع مهم، امروز ایالات متحده را صاحب و برخوردار از علم و دانش دانشمندان کشورهای مختلفی کرده که ترک بلد کرده اند یا نفی بلد شده اند و خروجی چنین فرهیختگانی به جای کشور مبداء ، برای این کشور درآمدزایی و قدرت ایجاد می کند.

 

حالا، رییس جمهور جدید ایالات متحده گویا راهی را پیش گرفته که دولت آن زمان آلمان پیش گرفته بود.

پیش بینی من از تداوم این تصمیمات و سیاست ها این است که به زودی آمریکا نه تنها مهاجرپذیر نخواهد بود، بلکه از دستاوردهای علمی و اقتصادی اندیشمندان کشور خودش و سایر کشورها هم بی نصیب خواهد ماند.

البته اگر این سیاست و این نگاه ادامه پیدا کند که در آن صورت این گروه از افراد به کشور دیگری بجز ایالات متحده فکر خواهند کرد.

یک نمونه ، همین خبری است که از قول «خبرگزاری رویترز» نقل شده است:


 
 
لطفا لپ کسی را نکشید.
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥
 

گفتم حالا که وقت دارم، کمی زمان بگذارم و روی یکی از سوالات قدیمی ام کمی تحقیق کنم.

کردم.

بگذارید ماجرا را از اینجا شروع کنم؛ از چند ماه قبل.

چند ماه پیش، از پنجره ی اتاق قبلی ام به بیرون نگاه می کردم. با قطع شدن صدای اتومبیل های خیابان صدای گفتگوهایی چند نفره به گوشم رسید.

از داخل دبیرستان رو به رویی می آمد. تعدادی از آقایان  که معلوم بود برای بازدید آمده اند به مدرسه، داشتند با هم درباره ی مخارج مدرسه و کم و کیف اداره ی آن صحبت می کردند.

یکی از آنها ورزشکاری بود که این روزها به خاطر ماجرای شورای شهر و پلاسکو خیلی چهره شده است.

همان که برای به رخ کشیدن توانایی های خودش و همکارانش در حوزه ی مدیریت شهری به جای واژگان تخصصی این رشته، از اصطلاحات ورزشی استفاده کرد. (این خودش می  تواند نشان بدهد که طرف متخصص چیست.چشمک)

به این بحث کاری ندارم.

آن ورزشکار که گفتند یکی از خیرینی است که در تامین مخارج این مدرسه کمک می کند، (این را همکارانم گفتند از مدرسه نپرسیدم.) حرکت جالبی از خودش نشان داد. حرکت جالب این بود که آخر حرفهایش موقع رفتن، لپ یکی از آقایان دیگر را با دست گرفت و کشید.

تماشای ناخواسته ی این صحنه مرا به یاد بخشی از خاطرات کودکیم انداخت که همیشه در معرض قرار گرفتنش و هنوز هم به یاد آوردنش احساس بدی در من ایجاد می کند؛ حسی که  «عذاب کشیدن» و «تنفر» عنوان مناسبی برای آن است.

خیلی قبل تر هم چنین حرکتی را از یکی از نمایندگان مجلس در سایتی خبری دیده بودم. حرکتی که برای آن سایت مورد نظر در آن زمان هم سوژه ای ظاهرا عجیب ساخته بود.

آن موقع هم ، همین حس بد را تجربه کرده بودم.

بود تا امروز.

امروز در یک سایت خبری دیگر که اسمش زیر تصویر آمده است، موردی مشابه را دیدم.

یکی از نمایندگان مجلس، لپ آقای حسن قشقاوی، معاون کنسولی، امور مجلس و ایرانیان وزارت امور خارجه را گرفته و کشیده است.

حس معذب بودن در چهره و زبان بدن جناب قشقاوی دیده می شود.

ظاهراً دست قشقاوی برای مصافحه دراز شده و آن وقت طرف مقابل به جای مصافحه، لپ را گرفته  و می کشد.

خلاصه، رفتم پیگیر دلایل بروز این رفتار شدم.

 

روان شناسانی که من نظریه شان را خواندم می گویند:

«دلیل بروز چنین رفتاری - من ترجیح می دهم بگویم یکی از دلایل بروز چنین رفتاری - این است که این افراد دارای من والد فعال و پررنگی هستند.»

می دانید دیگر، هر فردی ویژگی های رفتاری مناسب با «شخصیت درونی» خود را در رفتارش بروز می دهد.

کسی که «منِ والد» قوی دارد، خودش را بزرگتر و به نوعی سرپرست بقیه ی افراد اطرافش می بیند.

گویا برایش فرقی هم ندارد که از نظر سنی، واقعا بزرگتر است یا نه، از نظر جایگاهی بالاتر است یا نه.

یکی دیگر از نکات مهم مربوط این است که در صورت فراهم بودن شرایطِ مناسبِ بروز توانایی ها، فردی با «منِ والد» می تواند به سمت های سرپرستی و مدیریت تیم و اینها هم برسد.

اما نکته ی مهم تر برای من این است که آیا انجام این رفتار مناسب و شایسته است یا نه؟

به نظرم چند سوال را باید جواب داد:

 

1- آیا من، واقعا از فلانی بزرگترم یا نه؟ یا واقعا در جایگاهی بالاتر قرار دارم یا نه؟

2- آیا فضای بین ما فضای صمیمی است یا رسمی و جدی؟

3- نظر طرف مقابل درباره ی این رفتار من چیست؟

 

حالا، چند نکته:

اول، به طور قطع مجلس شورای اسلامی حتی اگر برخی اعضا تمایل نداشته باشند بپذیرند، مکانی رسمی و محفلی جدی است که بروز چنین رفتاری و هر رفتار دیگری که شوخی معنا بشود در آن کار درستی نیست.

دوم، تصور اینکه من این کار را به قصد شوخی یا ابراز صمیمیت انجام می دهم به خودی خود توجیه کننده ی رفتار من نیست.

زیرا شوخی و صمیمیت با تمایل طرفین و به همان اندازه ای که بین خودشان توافق کرده اند معنا پیدا می کند.

صرف این که من قصد شوخی دارم یا ایجاد صمیمیت، نمی تواند در طرف مقابل هم همین نگاه را ایجاد کند.

چه بسا صمیمی ترین دوست من از انجام یک چنین رفتارهایی ناراحت و ناخشنود بشود.

من معتقدم، همه ی ما، فارغ از اینکه در چه جایگاهی هستیم و چه نسبتِ رده ای و سازمانی و خانوادگی ای با دیگران داریم باید بلد باشیم رفتارمان را تا حد امکان از «غیر ارادی» به «ارادی» تبدیل کنیم.

بالاخره، الان فهمیدم چرا از اینکه چنین رفتاری با من بشود از همان دوران کودکی احساس تنفر و خشم داشته ام و دارم:

دلیل ناراحت شدن من نکته ی مهم سوم است که باید در نظر گرفته بشود:

سوم، اگر طرف مقابل هم «منِ بالغ» یا «منِ والد» داشته باشد چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟

دست کم اینکه ممکن است به او بربخورد و موجب کدورت خاطرش بشود.همان طور که برای من چنین می شد.

اگر قصد ایجاد صمیمیت و نزدیکی با طرف دارم، با انجام این کار به شکل کنترل نشده و یا با کسی که از انجام آن نه تنها لذت نمی برد، بلکه اذیت هم می شود، به جای صمیمیت و دوستی، ایجاد کینه و تنفر می کنم.

واقعاً شاید آن فرد با «منِ والد» اصلا دوست ندارد به این سوال فکر کند که اگر دنبال چنین نتیجه ای نیستم چرا باید این کار را انجام بدهم؟

نکته ی آخر اینکه :

به هر حال من با دقت در تصویر فوق به عنوان یک فرد بیرونی که جتی نام نماینده مورد نظر را هم نمی داند، برداشت شخصی ام این است که جناب نماینده قصد تحقیر معاون وزارت امور خارجه را داشته است.

لطفا به چهره ی سایر افراد تصویر دقت کنید.

اگر فرد مذکور معتقد است چنین قصدی نداشته لطفا خودش بیاید توضیح بدهد.


 
 
DAVID AAKER / JENNIFER AAKER
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
 

David Allen Aaker is  an  American organizational  theorist and  management consultant.

He  is  a  professor  Emeritus  at  the University  of  California  and Berkeley's Haas School of Business. He is known  for brand mangemen.

He was born at 1938, in united states.

His educations was in: MIT Sloan School of Management and Stanford university.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Aaker, wrote many books in management and branding courses. for example:

- Advertising management:Teacher's Manual (1975)

- Advertising Management (1975)

- Strategic Market Management (1984) (many editions)

- Managing brand equity (1991)

- Building Strong Brands (1996)

- Essentials of Marketing Research (1999)

- Brand Leadership (2000)

- Brand Portfolio Strategy: Creating Relevance, Differentiation, Energy, Leverage, and Clarity (2004)

- From Fargo to the World of Brands: My Story So Far (2005)

- Brand Equity and Advertising: Advertising's Role in Building Strong Brands(2013)

- Aaker on Branding: 20 Principles That Drive Success (2014)

 and ....

 

His daughter , Jennifer Aaker  was born at 1967 in United States.


 

Jennifer is an American social psychologist, author and General Atlantic Professor

of Marketing at Stanford Graduate School of Business.

Her Books Are:

- The Dragonfly effect  (2010)

- Keep calm , Play Hard (2013)

- Devon Made It: One Boy's Journey in New York City (2013)

 and ...

Jennifer Graduated from: Stanford Graduate School of Business (1995).

 

 


 
 
روزگار متممی بودن
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥
 

دوم بهمن ماه.

این روز، سه سال است که در تقویم عده ی بسیاری از طالبان علم و مهارت آموزی، نه با رنگ آبی و قرمز و مشکی، که با رنگ سبز به یک نام دوست داشتنی زینت یافته است:

«روز متمم»

در دوم بهمن 1395، متمم (که لینکش اینجا است) سه ساله شد و من هم صاحب افتخار 1110 روز همراهی با این سایت بزرگ مهارت آموزی.

برای آنان که نمی دانند عرض می کنم:

متمم= محل توسعه ی مهارت های من» است.



این سایت گرانبار، برآمده از دغدغه ی بزرگ و ارزشمند معلم و دوست فرهیخته ی من «محمدرضا شعبانعلی» است.

او از دوران تحصیل خودش در دوران مدرسه علناً به ناصحیح بودن نظام آموزشی اذعان داشته و سالهای سال برای تغییر در این سیستم پر نقص - که فقط شامل حال کشور ما هم نیست - تلاش کرده است.

تلاش و اهتمام ویژه ی محمدرضا در راستای ارتقاء مهارت افراد بوده نه انتقال دانش صرف که مشخصه اش غیر کاربردی آموخته هاست.

او با جزیی نگری و با چینش درست و دقیق تولید کنندگان محتوای علمی و عملیاتی در حوزه ی مباحث علمی و مهارتی، و با به کار گیری تیم سازمانی توانمند و دلسوز و همراه خودش گام های بزرگ و ارزشمندی برای جبران همه ی آن چه که ساختار خشک آموزشی را دچار لطمات شدید کرده برداشته است.

 

من ، شخصا در کلاس های درس به دانشجویانم، در محل کار به آنها که جویای دانش کاربردی و مهارتی بوده اند و حتی به همکلاسانم متمم را معرفی و متممی شدن را ترویج کرده ام.

امروز، متاسفانه هنوز خستگی امتحانات ترم پایانی از تنم بیرون نرفته و دستان و حافظه ام برای نوشتن همه ی آنچه دلم می خواهد درباره ی متمم بنویسم همراه نیستند.

فقط، به همه ی دوستانم توصیه می کنم که متمم را برای خودشان و برای فرزندانشان فرصتی مغتنم بدانند برای اینکه بتوانند به ارتقاء مهارت های علمی و مهارت های زندگی شان کمک کنند.

من در زیر مطلبی که محمدرضا شعبانعلی در روزنوشته های خودش به مناسبت سه ساله شدن متمم نوشته بود هم کامنتی گذاشته ام که اگر دوست داشتید می توانید در اینجا بخوانیدش.

یکی از عجایب روزگار متممی بودن هم این است که اینجا وبلاگ خودم من است ولی آنجا دستم برای نوشتن روان تر است.


 
 
برای کمی عقب تر رفتن
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
 

این سومین یادداشت من در خصوص فاجعه ی فرو ریختن یکی از بناهای نوستالژیک تهران - پلاسکو - است.

دو یادداشت قبلی را یکی تا نیمه ی مطلب رفتم و کلافه گی اجازه نداد ادامه اش را بنویسم، دومی را هم چند سطر نوشتم، دوستش نداشتم و برای همین پاکش کردم.

اما حالا نوشتم، چون دوست دارم اگر قرار است اینجا چیزی برایش بنویسم از نوع نگاهی که این مطلب دارد،  برخاسته باشد.

در بحث مدیریت استراتژیک، در سایت متمم با دو عنوان در مقابل هم آشنا شدم: رویداد و روند.

خلاصه ی مقایسه ی این دو واژه این می تواند باشد:

در نگاه ما ممکن است پدیده ها لحظه ای دیده شوند و هر اتفاق را همان که هست ببینیم. بدین ترتیب ما به رویداد نگاه کرده ایم.

یا ممکن است آموخته باشیم و تمرین کرده باشیم که هر پدیده را با سوابقش و با هر آنچه که می تواند زمینه ساز وقوع آن پدیده باشد ببینیم. اگر چنین مهارتی داشته باشیم ما روند نگری کرده ایم.

چند مورد در این تفاوت نگاه ها خودش را نشان می دهد:

1- وقتی رویداد نگر باشیم، نمی توانیم به کالبد شکافی و تجزیه و تحلیل درستی از موضوع، یا پدیده برسیم زیرا از زمینه سازان شکل گیری آن پدیده بی اطلاعیم و نباید هم بتوانیم بدون شناخت پس زمینه عارضه یابی درستی داشته باشیم ، چه برسد به این که بخواهیم راه حل هم ارائه کنیم.

2- با نگریستن به رویداد قدرت پیش بینی درست  هم نخواهیم داشت. چرا که همان گونه که رخدادها و پدیده های حال حاضر ما بدون پس زمینه های دیروزی شان بروز نکرده اند، رخدادها و پدیده های آتی هم نمی توانند از امروز ما منفک باشند. یعنی حتی اگر خوشمان هم نیاید، آینده از امروز ما تاثیر - ولو اندکی - می گیرد. پس رخدادها و تصمیم های امروز ما، زمینه ساز پدیده هایی هستند که فردا شاهدشان خواهیم بود.

این ها را نوشتم که عرض کنم اگر قرار است هر پدیده ای از جمله پدیده ی غمگینانه ی فرو ریختن ساختمان پلاسکو را جدی بگیریم بیاییم و روند نگر باشیم.

یعنی، از اتفاقات گذشته ای که این رخداد را رقم زده اند بگوییم و اگر قرار است راه حلی پیدا کنیم که بتوانیم از بروز پدیده ی مشابه آن جلوگیری کنیم، امروز دست از تکرار اشتباهات گذشته مان برداریم تا رخدادهای فردای مان شبیه امروز نباشند.

 

پیشنهاد من این است که فقط کمی عقب تر برویم.

 

- به عنوان یک شهروند، کمی عقب تر برویم و ببینیم که هجوم ما به سمت محل وقوع حادثه، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است.

اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک صاحب حق رای، کمی عقب تر برویم و ببینیم آیا رای دادن ما به چند قهرمان مدال آور و هنرمند و به هر کس دیگری که دانش، تخصص و تجربه اش - هر سه در کنار هم - مدیریت شهری و مهندسی شهری و حقوق شهروندی نبوده، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده؟

باز هم اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک کاندیدای تصدی مدیریت شهری، کمی عقب تر برویم و ببنیم آیا تصور ما از علاقه مندی صرف به خدمت، با مدال و سابقه و تبلیغات مان، بدون اندیشیدن به اینکه می توانیم از همه ی این امتیازات استفاده کنیم تا جوان مستعدتری در این مسند قرار بگیرد، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا کلا بی تاثیر بوده است؟

در این مورد هم، اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک مدیر شهری، کمی عقب تر برویم و ببینیم که آیا بسنده کردن به اقداماتی نظیر تذکر دادن و تذکر دادن و تذکر دادن، بدون برخورد شایسته و بدون استفاده از ابزارهایی که به عنوان یک مدیر در اختیارمان هست و کمک می کند ما مدیریت شهری مان را درست تر انجام دهیم، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است؟

اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک حاکم شرع، کمی عقب تر برویم و ببینیم آیا اقدام به موقع و دقیق و موشکافانه نکردن ماموران ما و غفلت از برخی مسئولیت ها به سبب اهمیت بیشتر قائل شدن برای برخی مسئولیت های دیگر، تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده است؟

هم چنان، اگر جواب خودمان به خودمان چیزی غیر از تاثیر مثبت بود، دیگر تکرارش نکنیم.

- به عنوان یک مدرس مدیریت، کمی عقب تر برویم و ببینیم در کلاس های درس مدیریت مان به آنان که گوش به ما سپرده اند چه آموخته ایم، آموزش های مان تاثیری مثبت داشته یا منفی یا بی تاثیر بوده؟

من، از چنین جایگاهی، کامنتی برای متن زیبای محمدرضا شعبانعلی در متمم نوشته ام و به خجالت زدگی خودم بابت ناتوانی در آموزش ِ درست ِ آنچه به عنوان مدرس بر عهده ام بوده، اعتراف کرده ام.

جسارتاً، همین نگاه رویداد نگر را در بقیه ی جایگاه هایی که هستیم به کار بگیریم و با کمی عقب تر رفتن، ببینیم با آینده ی خودمان و وجدان مان و سرزمین مان چه می خواهیم بکنیم و چگونه می توانیم بهترین نقش را به بهترین شکل ممکن ایفاء کنیم.

فقط این را هم با بغض بنویسم:

- به عنوان یک آتش نشان، هیچ گاه نمی توان به عقب تر رفت، آتش نشان آموخته و با خودش قرار گذاشته که وقتی کسی در خطر است، او باید جلو برود، جلوتر و جلوتر برود تا جایی که جانش را به خاطر جان و مال دیگران قربانی کند.

آتش نشان تنها کسی است که در این بحث با عقب تر نرفتن به بهترین شکل ممکن به وظیفه اش عمل کرده و جاودانه شده است.

نکته: عنوان صاحبان هر دو تصویر این متن، کنار تصاویر نوشته شده: اولی از «علیرضا کیخا» است و دومی از «خبرگزاری مهر».


 
 
← صفحه بعد