روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

با اهمیت - بی اهمیت
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

 

آدم هایی را می شناسم که وقتی از آنها درباره انتخاب رییس جمهور نظر می خواهی می گویند: مگر برای من چه کار کرده است؟

ولی وقتی درباره ی انتخاب همسر می پرسی می گویند: از هر کسی پرسیدیم گفت خوبه.


 
 
ساختار سازمان های IT محور
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦
 

گذر جامعه ی بشری از «دنیای سنتی» به «دنیای مدرن» در مسیر یک رخداد بزرگ تجربه شد: «انقلاب دانش و فناوری».

تبعات این انقلاب زیادتر از آن بوده است که بتوان در قالب مقاله وبلاگی به آنها پرداخت. اما آنچه در این نوشته قصد دارم بدان اشاره کنم این مطلب مهم است که این شکل نوین سازمان، نیازمند طراحی و اجرای شکل تازه ای از ساختار سازمانی هم هست. ساختاری که اداره ی بهتر امور سازمان را امکان پذیر سازد.

پیتر دراکر در خصوص این تغییرات ضروری سازمان ها، چنین بیان کرده1:

  1. - «حیطه ی اختیارات» کارکنان، باید بیشتر بر اساس دانش و رقابت آنان باشد تا بر اساس موقعیت سازمانی شان.
  2. - «شکل سازمان» باید مسطح شود؛ زیرا تمایل کارکنان حرفه ای به این است که خودشان مدیر خودشان باشند؛
  3. - «تصمیم گیری» باید از تمرکز جدا شود؛ زیرا دانش و اطلاعات از این طریق بیشتر گسترش پیدا می کند.

این ها یعنی:

  • در ساختار سازمانی جدید باید  انعطاف پذیری بیشتر، سلسله مراتب و تمرکز  کمتر از قبل باشد.
  • همچنین مدیر باید این توانایی را داشته باشد که برای رسیدن به اهداف سازمان، به جای «برنامه های سازمانی» از پیش نوشته شده، به «کارکردهای شبکه» و «تعهدات غیر رسمی» و «سازمان های غیر رسمی» تکیه کند.

به علاوه، تکنولوژی اطلاعات (IT) نحوه ی تولید ارزش در بنگاه های اقتصادی و به تبع آن نحوه مدیریت مدیران بر سازمان ها را تحت تاثیر شگرف خود قرار داده است.

********************************************************

1-بازاریابی صنعتی، سی اس جی کریشنا و لالیتا آر، ترجمه احمد روستا و ابوالفضل صبوری و مریم ارشدی،کلک سیمین، ص59

**********************************************************

پی نوشت: پیش از عید نوروز، قول داده بودم از سال جدید مطالب بیشتری در حوزه ی تخصصی مدیریت و بازاریابی داشته باشم که به زیرعنوان وبلاگ هم وفادار مانده باشم؛ پیش از این نگاه عمومی به مسائل مدیریتی بخش غالب مطالب وبلاگ بود.


 
 
سبک زندگی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦
 

گفتم:«خوش به حالت... اینطوریه دیگه دنیا؛ یکی راحت زندگی می کنه و یکی دیگه مثل ما سخت.»

راستش مدل زندگیش رو دوست دارم و وقت هایی که خیلی شور کار و زندگی و هر چیز دیگه ای رو در میارم، پیش خودم به این فکر می کنم که واقعاً چطور می تونه این جور راحت زندگی کنه و برام مهمه که یه روز بفهمم از کِی و چطور به این مدل زندگی فکر کرده.

جوابش به من این بود: «تو خودت دوست داری سخت زندگی کنی، تقصیر کسی نیست.»

راست می گفت.

 

من واقعا دوست دارم سخت زندگی کنم.

درستش اینه که دوست ندارم سخت زندگی کنم، مدلی از زندگی رو دوست دارم که به سخت زندگی کردن منتهی می شه.

نمی تونم کاری رو ناقص رها کنم.

نمی تونم درس نخونم.

نمی تونم مقاله هام رو بدم کس دیگه ای بنویسه و اسم من رو بذاره بالاش.

نمی تونم رسیدگی به بخشی از کارها و زندگی و افراد دور و برم رو با رسیدگی به بخشی دیگه جایگزین کنم؛ باید به همه شون برسم ،کامل و با جون و دل هم برسم.

نمی تونم یادگیری رو تعطیل کنم.

نمی تونم کارم رو هر چقدر هم دوست نداشته باشم، ناقص و نصفه نیمه انجام بدم.

نمی تونم چیزی رو کامل برای خودم بخوام؛ باید همیشه حواسم به دیگران هم باشه. البته اونقدری که از پسش بر بیام.

همیشه شب ها دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شم؛ تعطیل و غیر تعطیل نداره.

فرسوده ام می کنه. می دونم می کنه ولی اذیت نمی شم.

فرسوده شدن خودش اذیتم نمی کنه؛ از این اذیت می شم که فرسودگی باعث بشه به همه ی نقشه هام نرسم.

از یه سری کارها گریزونم. کارهایی که فکر می کنم وقت تلف کن هستند؛ مثل تعمیرگاه رفتن و اخبار تلویزیون رو دنبال کردن. گاهی حتی نمی رسم برم آرایشگاه، موهام رو کوتاه کنم.

 

 

شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی این هم یه سبک زندگیه برای خودش.


 
 
آینه
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦
 


 
 
میانسالی سیستم ها
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦
 

امروز همکارم از این می گفت که با تمام شدن چهل سالگی، احساس می کنه به مرگ نزدیک تر شده.

من خودم چهار ساله از این مقطع سنی عبور کرده ام.

به نظرم قرار گرفتن در سن بالای چهل سالگی که بهش می گیم «میانسالی»، مثل هر پدیده ی دیگه ای، از ابعاد مختلفی می تونه بررسی بشه.

یه بعدش اینه که: از جهتی شبیه دوران نوجوانیه.

دردوران نوجوانی، نه مثل قبلش کودکیم و نه مثل بعدش جوان.

دوران میانسالی هم دوران گذاره؛ دورانیه که نه مثل قبلش جوانیم، نه مثل بعدش پیر.

اما با نوجوانی یه فرقی هم داره:

عمدتا نوجوان ها دوره ی نوجوانی رو با شلوغی و انرژی و شاید بشه گفت بی تفاوتی طی می کنند، ولی میان سال ها از جوانی به پیری رو با سختی و با نگرانی و خیلی ها با این ترسی که همکارم می گفت می گذرونند: نزدیک شدن به مرگ.

یکی از ریشه های مهم تفاوت این دو دوره ی گذار - نوجوانی و میان سالی - به نظرم اینه: «درک متفاوت».

این درک متفاوته که نگرش های متفاوت رو می سازه و نگرش های متفاوت هستند که در یکجا منجر به بی تفاوتی می شند و یک جا منجر به نگرانی.

 

این رو هم اضافه کنم:

معتقدم که همین اتفاق در چرخه ی عمر سازمان ها و شاید با دید بازتر بشه گفت سیستم ها هم رخ می ده:

یه سازمان عناوین مختلف دوره های عمرش رو نه از سابقه ی فعالیتش، که از جایگاهش در بازار و بین هم رشته های صنعتش و وضعیت محصولش کسب می کنه.

با رصد مرتب و دقیق وضعیت محصول و بازار و موارد مرتبط دیگه میشه فهمید سازمان ما در کدام دوره ی عمرش به سر می بره.

الزامات دوره ی مورد نظر رو شناسایی کردن و به موقع اون الزامات رو فراهم کردن مانع مرگ زودرس می شه؛ هم در سازمان، هم در مورد هر سیستم دیگه ای از جمله انسان.

فقط نمی دونم آیا همه ی سیستم ها در این ویژگی با انسان شریک هستند یا نه: این که بعضی وقت ها در عین این که همه چیز نشان از جوانی و طراوت و سر زندگی و انتظارِ تداوم داره، مرگ به شکل ناگهانی فرا می رسه و به قول پدرم :

«ناگهان بانگی برآمد، خواجه رفت.»

باید سازمان ها رو بیشتر بررسی کنم.


 
 
ماجرای پایان نامه
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦
 

پیش نوشت:

این نوشته، خاطره ای واقعی است از یک دوست.و متاسفانه، تماماً واقعی است.

 

متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثیرپذیر.

مرتب این جمله را با خشم و دلخوری تکرار می کرد.

از او پرسیدم علت این خشم و دلخوری و رابطه اش با این تعریف ساده ازمتغیر وابسته و مستقل چیست؟

جوابش اشکم را درآورد.

از پایان نامه ی کارشناسی ارشدش برایم گفت:

پروپوزال دوره ی کارشناسی ارشدم را در میانه ی ترم سوم به تصویب دانشگاه رساندم؛ زمانی که خیلی از همکلاسان هنوز دروس و واحدهای زیادی برای پاس کردن داشتند.

اما برای شروع کارهای اجرایی آن باید تا شروع ترم بعد صبر می کردم.

فرصت را از دست ندادم و با تلاش بسیاری که همیشه در چنین مواردی در خودم سراغ دارم با همکاری استادی که قرار بود مشاورم باشد شروع کردم به جمع آوری ادبیات موضوع.

استادی که قرار بود مشاورم باشد با دیدن پروپوزال من خیلی خوشحال شده بود و از همان موقع می گفت:

«از این موضوع می توان خروجی های خوبی گرفت، موضوعی خوب و تازه که کسی قبلا روی آن تحقیق نکرده و نتایجی که قرار است کاربردی باشد، تو هم که کلا اهل کار با کیفیت هستی و ....»

اما کمیته ی تصویب پایان نامه های دانشگاه استاد مشاور در پروپوزال پیشنهادی را نپذیرفته بودند و تصویب کرده بودند که کس دیگری مشاور بشود. با این وجود به خاطر سابقه ی همکاری پژوهشی خوبی که با هم داشتیم استاد گفته بود من بدون اینکه مسئولیتی متوجهم باشد شخصا علاقه مندم به تو مشورت بدهم.

کمک هایش را هم در مراحل مختلف به من کرد.

در عوض استاد مشاوری که دانشگاه تعیین کرده بود گفت:

«شما با استاد راهنما کار کن، من را در جریان بگذار ؛ من اذیتت نمی کنم!»

در همان مراحل اولیه ی کار، در جلسه ای که برای هماهنگی بخش های اولیه ی کار به استاد راهنما مراجعه کرده بودم، پرسشنامه تحقیقم را هم همراه خودم برده بودم تا به استحضار حضرت استاد برسانم، استاد بدون اینکه آنچه را که باید ببینید، گفت:

«شما کار خودت را سخت نکن، یک خانمی هست خودش دانشجوی ارشد است چندسالی است دارد برای دانشجویان من و استادان دیگر پایان نامه کار می کند، تو را به او معرفی می کنم ، کارش خوب است. پرسشنامه را برایت تهیه می کند و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم را برایت تهیه می کند، یک پولی ازت می گیرد که در مقابل کار خیلی خوبی که برایت انجام می دهد، مبلغی نیست. مخصوصا که روی موضوع انتخابی تو قبلا کاری نشده و ممکن است خیلی اذیت بشوی، ضمنا من هم مدل کارش را می شناسم. جای نگرانی نیست.  این پرسشنامه ای که تو تهیه کرده ای ایراد زیاد دارد. گوشی ات را بیاور و این شماره  را بگیر.....»

«الو سلام، خانم فلانی، خوبی؟

این شماره ی یکی از دانشجواین خوب منه. داره پایان نامه کار می کنه، باهاش صحبت کرده ام شما دو فصل اول و بخشی از فصل سوم را برایش کار کنی... آره... آفرین ... دست شما درد نکنه. با هم در ارتباط باشید و یه کار خوب تهیه کنید. با من کاری نداری؟ گوشی رو می دم دستش. خداحافظ.»

دوست دلخورم در ادامه گفت:

خانم برای هر جلسه که قرار می گذاشتیم بخشی از کار را در اختیارش بگذارم و کلا هر دوره ای قرار بود کاری بکند، کلی زمان از من هدر می داد. من هم که می دانی اصلا اهل لفت دادن و وقت کشی نیستم، بخش مهمی از کار را خودم انجام می دادم و او بیشتر نقش دریافت کننده ی داده را داشت تا انجام دهنده ی کار.

مثلا برای تهیه ی پرسشنامه ی بد خودش و دور انداختن پرسشنامه ی خوبی که خودم طراحی کرده بودم، حدود سه هفته وقت گرفت و بعد پرسشنامه ای داد که هر چه می خواندم چیزی دستگیرم نمی شد. به هر حال آن پرسشنامه را توانستم دست کم در حدی که قابل فهم باشد از نظر املایی و انشایی ویرایش کنم و در سازمانی که قرار بود این پایان نامه ی کاربردی در آنجا به کار گرفته شود توزیع کردیم.

درد سرت ندهم، برای هر مرحله از کار بدون استثناء بدقولی می کرد و  زمان می کشت و در نتیجه بخشی از کاری که به عهده گرفته بود به گردن خودم می افتاد.

خروجی های پرسشنامه را در اکسل برایش وارد کردم و فرستادم که تحلیل کند.

تحلیل کرد و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم پایان نامه را تحویل داد. البته زمانی تحویل داد که اگر از مهارت های مذاکره و لابی گری های خودم استفاده نکرده بودم، یک ترم را از دست می دادم. اما توانستم این مورد را مدیریت کنم و شهریور همان سال که به عبارتی پایان ترم چهارم می شد، دفاع کردم.

دوست دلخورم تازه به بخش اصلی دلخوریش رسیده بود. این را از لرزش صدایش تشخیص دادم. تشخیصم درست بود. داشت حرص می خورد.

گفت بگذار اول موضوع خودم را تمام کنم، بعد برایت درباره ی آن خانم و رابطه اش با استادان دانشگاه توضیح خواهم داد.

استاد مشاور که گفته بود نمی خواهد اذیت بشوم و برای همین خواسته بود مستقیم با استاد راهنما کار کنم و موقعی که کار تمام شد برای گرفتن امضاها به سراغش بروم.

استاد راهنما هم که مرا به این خانم حواله کرده بود، در تمام طول مدتی که به سراغش می رفتم، کار را می گرفت که نظر بدهد و بعد از چند روز نهایت همکاریش این بود که می گفت فونت در فلان جا رعایت نشده، آرم دانشگاه را فلان جای صفحه بگذار و خدا شاهده هیچ چیز فراتر از این موارد نگفت.

قبلاً از این طرف و آن طرف شنیده بودم که معمولا استاد راهنما و مشاور کمکی به پیشرفت کار نمی کنند ولی فکر نمی کردم عمق فاجعه این اندازه زیاد باشد. ضمناً این هم هست که الحق و الانصاف دوستانی دارم که استاد مشاور و بخصوص راهنما کمک های اساسی به پایان نامه شان کرده اند ولی به هر حال من عادت دارم بخش قابل توجهی از کارهایم را شخصا انجام بدهم، این هم به رویش.

روز دفاع را هم بگویم، بعد می روم سراغ آن خانم.

روز دفاع، در یک بی برنامگی به من اعلام شد که برنامه ی زمانی حضور استادان مربوطه به نحوی است که من باید چند نفر منتظر بمانم. این چند نفر نهایتا به هشت نفر ختم شد. من شدم نفر نهم.

نفر سوم و چهارم کارشان تمام شده بود که استاد مشاورم خودش را به من رساند و گفت :

«فلانی، من با نماینده ی تحصیلات تکمیلی صحبت کرده ام، به او گفته ام که مقاله ی خوبی هم از پایان نامه استخراج کرده ای و خواسته ام به داور این را بگوید برایت هم می نویسمش، فقط من نمی توانم برای جلسه ی دفاع تو حاضر باشم، دانشگاه دیگری جلسه ی دفاع است و من باید خودم را به  کرج برسانم. اینها به من نگفته بودند که این تعداد جلسه برای امروز چیده اند، من به کرجی ها قول داده ام و باید بروم، نگران نباش من همه چیز را اینجا می نویسم.»

یک برگه ی یادداشت با سربرگ دانشگاه درآورد و چیزهایی در این خصوص نوشت و به نماینده تحصیلات تکمیلی ارائه کرد، بعد فرمت از پیش تهیه شده ی صورتجلسه را هم امضاء کرد و دوباره به من گفت:« نگران نباش. همه چیز ردیفه.»

استاد مشاور رفت.

وقتی دفاع را شروع کردم، خودم را آماده کرده بودم که سوالات فنی و تخصصی ازم بپرسند. مخصوصا که موضوعی کاربردی داشتم که هر چه جستجو کرده بودم کسی روی آن قبلا کار نکرده بود و من کلی هم اطلاعات جانبی جمع کرده بودم که تقریبا پاسخ هر پرسشی از طرف داور را می توانستم بدهم.

اما، افسوس که استاد داور تمام مدت رفتاری نشان داد که واضح بود قصد اذیت کردن دارد. نه اذیت کردن من، قصد اذیت استاد راهنما را داشت.

مثلا، در میانه ی صحبت هایم تازه از من می پرسید: موضوعت چی بود؟ ... فرضیاتت کدوم ها بودند؟ و ....

ایراداتی که می گرفت گویای این بود که می خواهد به حضار که شامل چند دانشجو و کادر دانشگاه و افرادی از دوستان و خانواده های دانشجویان بودند، حالی کند که این استاد راهنما نتوانسته از پس کار بر بیاید.

سوالاتی که می پرسید چیزهایی بود که به من و پایان نامه و موضوعم ربطی نداشت، همه اش از جنس کارهایی بودکه منطقا استاد راهنما باید در حین تدوین پایان نامه آنها را برطرف می کرد و - خودم که می دانستم - نکرده بود.

من، از قبل خودم را آماده ی این کرده بودم که برخی سوالات را بابت سنجش تحمل من و نحوه ی مواجهه ام با چالش های علمی بپرسند، ولی جنگی بین استاد داور و استاد راهنما در گرفته بود که رفتار منفعلانه و ضعیف راهنما نشان می داد که در کل کل های پیش از این همواره او بوده که مغلوب این فرد شده.

بعدها مطمئن شدم که واقعا چنین بوده، چه مواقعی که راهنمای من، مشاور بوده، چه وقتی که راهنما بوده و چه وقتی که داور، اگر طرف دیگر ماجرا استاد داور من بوده است، راهنمای من دست پایین را گرفته بوده است.

دوستم ادامه داد:

قشنگ یادم هست که آن قدر این جنگ بزرگان آزار دهنده بود که خانمی که  همراه دخترش آمده بود و منتظر بودند بعد از من نوبت دفاعش برسد، از بین جمعیت یکی دوبار با تکان دادن سر و با استفاده از زبان بدنش این پیغام را داد که عیبی نداره پسرم، صبر داشته باش و تحمل کن.

همان خانم مسن، پس از پایان دفاع من هم آمد و گفت: آفرین پسرم. چه قدر مودب و با وقار و با صبر و حوصله رفتار کردی. آفرین. من احساس می کردم قصد عصبانی کردن تو را داشته و منتظر بودم که از کوره در بروی گرچه دعا می کردم این طوری نشه. تو هم مثل بچه ی من دانشجویی و خوشحالم که چنین نکردی.

خلاصه هر چه داور گفت، راهنما دم برنیاورد و همه را با ضعف تمام پذیرفت و بجز در مورد سوالات پرسشنامه، در هیچ مورد دیگری از من دفاع نکرد. خودش هم می دانست که کاری که باید بکند را نکرده، گرچه این دعوا به من ربطی نداشت و نباید من جنگ روانی را تحمل می کردم.

اتفاقا تنها بخش درست و مربوط صحبت های داور هم  در اصل ایرادش به پرسشنامه بود که واقعا چیزی را نمی سنجید. ولی همین پرسشنامه تنها موردی بود که راهنما از آن دفاع کرد.

خلاصه، نمره ی پایان نامه ی من شد 19.

وقتی همان مشاور اولی که دانشگاه عوضش کرده بود این را فهمید برای من تاسف خورد و گفت قربانی بی مسئولیتی مشاور و راهنما شده ای. پایان نامه ی تو ، چه از نظر موضوع و چه از نظر نوع کاری که کرده بودی قطعا باید نمره ی بیست می گرفت.

شاید کمی - به خاطر محبتش به من- اغراق می کرد ولی نوزده حق من نبود. این را درست می گفت.

آن روز تا منزل، بدترین حال را تجربه کردم.

اما برسیم به آن خانم و جایگاه و رابطه اش با آن استادان.

دوستم گفت:

من روز دفاع آن خانم که استاد راهنما گفته بود کار را تماما به او بسپارم و او خودش همه چیز را درست خواهد کرد، حاضر بودم.

آن جلسه را که کنار تجربه ی جلسه ی دفاع خودم گذاشتم، نکات زیادی در خصوص رابطه های عجیب و غریب و نادرست موجود در برخی فعالیت های علمی، دستگیرم شد.

 

وقتی منتظر بودیم نوبت دفاعش برسد، یک آقای جوانی هم در راهرو مثل ما منتظر بود و زود فهمیدم که او هم برای همان جلسه آمده است.

در بین شوخی هایش با خانم مورد نظر، آن خانم با شوخی و جدی به طرف گفت کاری نکن که دیگه بهت پروژه ندم ها! .... راستی فلان مورد رو چه کار کردی؟ .... بنده ی خدا عجله داره. زودتر تمومش کن. دستت درد نکنه.

تا اینجا دستگیرم شد که این دو نفر با هم پروژه های خلق الله را انجام می دهند.

وقتی ادامه ی شوخی ها و حرف های شوخی و جدی و بعضی حرف های یواشکی شان را شنیدم، تازه یادم امد که  وقتی فایل تایپ شده ی یکی از فصل ها را به من رسانده بودند تا داخل کار جا سازی کنم، دیده بودم که نام پایان نامه چیز دیگری نوشته شده و در پاسخ به سوال من روی این موضوع خانم گفته بود: «عجیبه! ... احتمالا همزمان پروژه ی دیگری داشته و اشتباه نام آن را اینجا هم نوشته!»

اما، برداشت من چیز دیگری بود: احتمالا فرمت از پیش آماده ای داشتند که موضوع را و احتمالا بخش هایی از مطلب را داخل آن عوض می کنند و بقیه ی کار آماده است. احتمالا فقط کافی است کمی زیادی طولش بدهند که کار از پیش آماده شده به نظر نرسد.

وقتی خانم به مادرش گفت که : مامان آقای ... هستند. همان که تو کارها کمکم می کنند، حدسم تقویت شد.

اما، جلسه ی دفاع شروع شد.

در جلسه ی دفاع یکی از سه استادش حضور نداشتند. داور که حاضر بود،پس به  احتمال زیاد مشاورش نیامده بود.

ایشان با اسلایدهایی به مراتب ضعیف و غیر اصولی شروع به تشریح پایان نامه اش کرد. در تمام مدتی که مشغول ارائه بود، آن دو استاد مشغول صحبت روی مسائلی دیگر بودند. طوری که گاه از کیف شان مجلدهایی در می آوردند و به هم نشان می دادند و درباره اش با هم چانه می زدند. بعد جزوه ای و  همین طور تا پایان ارائه ی او مشغول صحبت بودند. و خانم هم همچنان مشغول ارائه بود.

خداوکیلی ارائه ی خیلی ضعیفی بود و تقریبا کسی متوجه نشد ایشان روی موضوع «شهروند سازمانی» بالاخره چه کار تازه ای کرده است.

حرفهایش تمام شد.

استادان حاضر صحبت شان را قطع کردند ولی بدون اینکه سوالی از این دانشجو بپرسند، ما را دعوت به انتظار در خارج از سالن کردند تا بعد از تصمیم گیری شان درباره ی نمره، دوباره وارد بشویم.

خیلی برایم مهم بود بدانم به پایان نامه ای که اصلا در جریان ارائه اش نبودند چه نمره ای خواهند داد.

با دعوت منشی جلسه، وارد شدیم.

قبل از خواندن صورتجلسه، استاد داور گفت:

«ما همه مون خانم ... رو خوب می شناسیم. کارهای مختلفی برای هر کدوم از ماها انجام داده که تو همون کارها تواناییش رو ثابت کرده.»

صورتجلسه را خواندند.

نمره ی پایان نامه ی ایشان 20 شد.

کنجکاوی ها و بررسی های بعدی من، جزئیات بیشتری را به دستم رساند:

رابطه ی کاری آن خانم و آن آقا:

آن دو با هم کار می کردند. خانم چون با برخی استادان رابطه ی کاری طولانی داشت،کار می گرفت و آن آقا تجزیه و تحلیل آماری اش را انجام می داد.

آقا، آن قدر توانا بود که با هر نوع داده ی من درآوردی و غیر واقعی و جعلی هم روایی و پایایی برقرار می شد. فرمت از پیش طراحی شده هم واقعا وجود داشت. این را تطبیق چند کار بعدی آن دو با هم نشان داد.

پولی که از دانشجو گرفته بودند را هم طبق توافق بین خودشان تقسیم می کردند.

رابطه ی کاری آن خانم با استادان:

آن استادهای مورد بحث ما، اگر پروژه ای، چیزی داشتند که برای گرفتن گرید لازم بود انجامش بدهند، به جای اینکه خودشان کارهایش را انجام بدهند، می دادند آن خانم برایشان انجام می داد.

آنها هم وقتی نوبت پایان نامه ی یک دانشجو می رسید، مثل دوست من، به دانشجوی بینوا می گفتند که برای با کیفیت شدن کار، پروژه اش را بدهد آن خانم - با دوستش - انجام بدهند. طبیعتاً دانشجوی مورد نظر برای این کار به آن خانم پولی می داد که به نوعی دستمزدی بود که از آن استادان معلوم الحال نگرفته بود.

وقتی استاد داور حتی یک سوال نپرسید و گروه با استناد به این که همه ی ماها این خانم را می شناسیم، بدون حتی گوش دادن نصفه و نیمه به ارائه و حتی بدون رعایت ظاهر سازی، نمره ی 20 به او دادند، می شد این چیزها را تقویت شده دانست و با همه ی بدبختی آن را پذیرفت.

اما دوستم چند ابهام هم داشت:

- چطور پایان نامه ای که آن خانم پرسشنامه اش را این اندازه ضعیف ساخته و حتی از پرسشنامه ی اولیه ی خود دوستم  به مراتب ضعیف تر بوده را به پایان می رسانده؟

- اگر ، پرسشنامه این همه ایراد دارد که به قول استاد داور برخی از سوالاتش اصلا گزینه ها را نمی سنجد، چطور پایان نامه قبول شده و نمره ی 19 از کجا آمده؟

- رابطه ی کل کل دو استاد چه ربطی به دانشجو دارد و چرا باید همچین رفتارهایی در جلسه ی دفاع بروز پیدا کند؟

- چطور آن آقا با هر نوع داده ای روایی و پایایی برقرار می کند و خروجی قابل دفاع می گیرد؟

- چرا استادانی - ولو معدود- هستند که عضو هیات علمی هستند ولی پروژه های شان را یکی از دانشجویان که هنوز کارشناسی ارشد هم نگرفته انجام می دهد؟

- آیا کیفیت کار انجام شده برای آن استادان هم در همین سطح است که دوستم توضیح داد و آن وقت آنها با آن گرید می گرفته اند؟

ای وای! هنوز نگفته ام آن جملات بدهی اول نوشته را برای چه تکرار می کرد.


یک فاجعه ی دیگر:

دوستم از پایان نامه اش دو مقاله ی «علمی-پژوهشی» استخراج کرده و برای نشریات مرتبط فرستاده بود ولی هر کدام بعد از مدت زمانی طولانی مقاله را غیر قابل انتشار تشخیص داده و بر گردانده بودند.

دوست می گفت دلایلی که برای رد مقالاتش می آورده اند، بیشتر از جنس بهانه بوده و گویا چیزی بوده که به او نمی گفته اند.

حالا که یک چند سالی از آن تاریخ گذشته و تصمیم گرفته سر فرصت دوباره مقالاتش را ارسال کند تا شاید این مقاله ی کاربردی، کاربردهای دیگری هم برای دیگران پیدا کند،  متوجه نکته ای وحشتناک شده:

در مدلی که برای پایان نامه اش ساخته شده، رابطه ی متغیر مستقل و وابسته برعکس نشان داده شده و مثل اینکه بخواهی تاثیر متغیر وابسته را روی متغیر مستقل بسنجی.

ابهاماتش چندین برابر شده و برای همین است که مرتب به جای فحش و بد و بیراه به هر که لایق آن است، این جمله را با خودش تکرار می کند:

متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثیرپذیر.


 
 
خانه ی فساد جنرال موتورز
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥
 

«در بازار سیاهپوستانِ ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی است. سیاهان به دلیل اینکه به دیگر نمادهای اجتماعی مانند خانه ها و هتل های لوکس دسترسی ندارند، خریدن کادیلاک تنها راهی است که از آن طریق می توانند رفیع بودن جایگاه اجتماعی خودشان را به نمایش بگذارند.»

این جملات را «نیک دریستات» (Nick Dreystadt) گفته بود.

مدیران جنرال موتورز در جلسه ای مشغول بحث بر سر تعطیل کردن بخش تولید کادیلاک بودند، او که از مدیران میانی شرکت بود، بی اجازه خودش را به داخل اتاق جلسات انداخت و چند دقیقه، تنها چند دقیقه وقت خواست تا پیشنهادش را بگوید.

با پیشنهاد نیک، بخش تولید کادیلاک شرکت جنرال موتورز زنده ماند.

 

ایالات متحده که درگیر جنگ دوم جهانی بود، نیازمند تولید تجهیزات نظامی خاصی شده بود. شرکت جنرال موتورز که از موفق ترین های کسب و کار در کشور بود با پذیرش تولید آن تجهیزات نظامی از سوی نیک دریستات، به کمک ارتش آمریکا آمد.

اما یک مشکل جدی وجود داشت:

مقدار زیادی از نیروهای کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد.

 

شرح  روایتی جالب درباره ی نیک دریستات از زبان پیتر دراکر:

The Concept of Corporation:1946

پیتر دراکر در کتاب «ماهیت سازمانی» روایتی از این تصمیم خاص نقل می کند.

دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در شرکت کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری عادی هم در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص!

اما دریستات می گفت: «این کار باید انجام شود. اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟».

تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند.

دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد.

او می گفت: «مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». 

بیشتر این خانم ها سواد خواندن و نوشتن نداشتند و این در حالی بود که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت.

دریستات که می دید وقت ندارند به آنها خواندن یاد بدهند، خودش پای میز کار رفت و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان کار را به هم متصل کرد. در فرآیند ترسیم شده، سه چراغ رنگی به کار گرفته شد: یک چراغ قرمز که وقتی روشن می شد به کارگران نشان می داد آن بخش کار را تا انتها انجام داده اند، یک چراغ سبز مرحله بعدی کار را معرفی می کرد و چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از شروع مرحله ی بعدی باید مراقب چه چیزهایی باشند.

این روش کار ، چندین سال بعد در بسیاری از کارخانه ها تبدیل به یک استاندارد شد گرچه کمتر کسی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و تقریبا کسی نمی داند دلیل این اختراع چه بوده است.

در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، خروجی بهتر و سریعتر از آنچه قبلا مکانیک های حرفه ای انجام می دادند ارائه کردند.

در سرتاسر شرکت و نیز شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و عده ای آن را «خانه فساد جنرال موتورز» نام گذاشته بودند.

واکنش دریستات این بود: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.»

اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان بنیادگرای مذهبی بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند در محل کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج می کند.

نیک با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثارش می کردند، تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «این بیچاره ها برای اولین بار در زندگی شان، دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طردشدگی و نفرت نجات بدهیم».

جنگ پایان یافت و نیروهای کار از میدان جنگ بازگشتند. حالا باید فشار اتحادیه ها کار خودش را می کرد. آن خانم ها باید اخراج می شدند.

آن ها اخراج شدند و البته بسیاری شان اقدام به خودکشی کردند.

نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم.»

 

پی نوشت: این مطلب را چند سال پیش خوانده بودم و از آن زمان ذهنم را درگیر خودش کرده است. امروز که جستجو می کردم، در وبلاگ مهندس «فریدون دشتی» به شرحی از آن رسیدم. بخش عمده ی این پست بر اساس آنچه ایشان منتشر کرده نوشته شده است، ولی به روایت من.


 
 
روز کلافگی
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥
 

یکی دو روزی است نامیزان هستم؛ بیشتر روحی. 

هیچ حسایستی از نوع فصلی و غیر فصلی ندارم. فقط هر از چندگاهی از حالت روتین خارج می شوم و کلافگی وضعیت غالب روحی ام می شود.

شاید به خاطر خبرهای فوت چهره های دوست داشتنی ام، آن هم پشت سر هم باشد، شاید به خاطر سوء تفاهم های داخل خانه و به احتمال بیشتر به خاطر هر دوی آنها.

کلافه بودم.

با این کلافگی، امروز تصمیم گرفتم تا حد ممکن نافرم باشم.

شلوار قهوه ای و پیراهن راه راه قهوه ای-صورتی، تنها تناسب موجود در لباسم بود. همین ها را با کفش مشکی کهنه ام و کت کلفتی که در هوای سرد می پوشم، در نامناسب ترین ترکیب ممکن به تن کردم.

باید اعتراف کنم که کلاً شیک و رسمی بودن هایم خیلی دوام نمی آورند و هر از گاهی دنبال بهانه می گردم که نافرم بشوم. پنجشنبه ها فرصت خوبی هستند.

پنجشنبه ها، تعجیل رسیدن سر ساعت را هم ندارم. برای همین بدون هیچ شتابی وارد ایستگاه مترو شدم.  آن قدر شتاب نداشتم که به جای سر خوردن روی پله ها، از پله برقی استفاده کردم.

وارد قطار که شدم به دیواره های جداکننده ی بخش بانوان و غیر بانوان تکیه دادم؛ صرفا برای اینکه مثل همیشه رفتار نکرده باشم.

ناخواسته نگاهم رفت به سمت مسافرها و به تماشای شان ایستادم. به شکل نامحسوس؛ برای تماشای هر کدام شان زمان گذاشتم.

مردی با حدود 65 - 66 سال سن، وارد شد. نگران بود. این را از تغییرات متناوب و سریع رفتاری اش دریافتم. 

اول کنار من ایستاد، بعد احساس کرد جایی نیست که دوست داشته باشد، رفت وسط واگن ایستاد و میله ی بالای سرش را گرفت. چیزی مثل آب نبات را می مکید. چند ثانیه بعد، میله ی وسط را رها کرد و رفت وارد راهروی واگن شد و دستگیره ی بالای سرش را گرفت. ایستگاه بعد، رفت در فضای کوچک کنار در ورودی ایستاد.

او هم ایستگاه نبرد سوار شده بود و سه ایستگاه بعد که میدان شهدا بود. پیاده شد.

پسر نوجوانی یک ایستگاه قبل تر سوار شده بود: شیخ الرئیس.

هندزفری در گوشش بود. یکی داشت توی گوشش، همان اول صبحی رپ می خواند.

من که خواننده های رپ را نمی شناسم.

هر چقدر هم نام شان را از سجاد می پرسم، باز یاد نمی گیرم. یعنی تشخیص صداهای شان برایم ممکن نیست. راستش اصلا موسیقی رپ دوست ندارم. شاید چون فقط رپ ایرانی شنیده ام و شاید چون رپ ایرانی اصیل نیست و من سنتی ام و گاه بیش از حد سنتی!

پسر جوان سر و گردنش را با آهنگ رپ تکان می داد و بدون اینکه کلمه ی واضحی بگوید، با خواننده همراهی هم می کرد. این سوال بی ربط به ذهنم آمد که چرا این قدر صدایش را زیاد کرده است؟

بعد، به خودم گفتم: «به تو چه! گوش خودش است: النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.»

نوبت چرخیدن به سمت دیگر بود.

مرد جوانی که معلوم بود بدتر از من خیلی تو خودش است به درِ طرف دیگر واگن که بسته بود تکیه داده بود - در اصل ولو شده بود - و داشت داخل گوشی اش چیزهایی را چک می کرد.

وقت زیادی صرفش نکردم.

مورد خاصی نداشت.

کنارش - تقریبا پشت سر من در وضعیت قبل- مردی درشت هیکل با موهای فر ولی کم پشت روی میله ولو شده بود. قدش از میله ی بالای سر هم که دست من به زور به آن می رسد، بلند تر بود. ولو شده بود.

در بیشتر زمانی که نامحسوس نگاهش می کردم، چشمان ریزش بسته بود. اصلا هم شبیه «بود اسپنسر» نبود.

شاید فکر می کرد چون چشم هایش بسته کسی او را نمی بیند. شاید هم فکر نمی کرد.

انگشت سبابه اش را تا آخرین بخشِ بندِ اول، داخل حفره ی بینی اش کرده بود و اگر زبان بدن بلد بودی می توانستی تشخیص بدهی که وقتی چشم ها در آن وضعیت می چرخند، یعنی طرف دارد چیزی را جست و جو می کند. وی ی ی ی!

دیگر داشتم خلاف رفتار همیشگی و فرهنگ خودم رفتار می کردم. این را وقتی فهمیدم که متوجه شدم بعد از آن مرد، نگاهم رفته سمت واگن خانم ها.

خانم جوانی را دیدم که با آرامشی تمام روی صندلی نشسته. چادری نبود. عینک آفتابی اش روی روسریِ کمی عقب رفته اش بود و داشت با لبخندی که احتمالا به محتوای مطلب داخل گوشی اش ربط داشت گوشی همراهش را چک می کرد.

آرم روی کیف خانم، تا حدی شبیه لوگوی شبکه ی مستند تلویزیون بود. همان که می گویند خودش شبیه لوگوی چیز دیگری است.

راستش کمی سخت از آرامش مسلط بر آن خانم دل کندم.

ولی به خودم اجازه ندادم بیش از یک نفر را در بخش خانم ها تحلیل کنم. زشت است.

نگاهم سمت مردی که سنش کمی بیشتر از خودم به نظر می آمد رفت.

لاغر بود، ته ریش داشت و خط لبش صاف بود. مثل این ایموجی مشهور:  خنثی

مرد لاغر، کمی کلافه بود. آخر، بی آن که هدف خاصی داشته باشد، کمی سرک می کشید و داخل گوشی مرد قد بلند کنار دستش را نگاه می کرد. کنجکاوی نمی کرد؛ حواسش پرت بود. حواسش که جمع می شد، سرش را بر می گرداند. باز حواسش پرت می شد و نگاهش به سمت گوشی او می رفت و باز ...

در ایستگاه دروازه شمیران، پسر جوانی 21 -22 ساله سوار شد.

به جای هندزفری، «گوشی خلبانی» در گوشش بود. چه می دانم اسمش چیست!

با خودم فکر کردم اگر سفر خارجی رفتم، بگردم ببینم آیا جوان های کشور های دیگر هم همچین چیزی در گوش شان می گذارند یا نه این محصول ِ زرنگی یک تولید کننده یا واسطه ی داخلی است که همچین چیزی را مد کرده است؟

ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. فبل از این که به ایستگاه برسم بر خلاف همیشه خودم را به در خروجی نزدیک نکردم. خوب پنجشنبه بود و قطار خلوت بود و این کار ضرورت نداشت.

روی دیوار واگن، بالای شیشه های واگن - مترو بر خلاف تصور بعضی ها پنجره ندارد، شیشه دارد.- تبلیغات فروشگاه رفاه بود.

تبلیغ پر ایرادی که بارها خواسته ام درباره اش جایی چیزی بنویسم ولی حوصله نکرده ام. راستش سرم شلوغ است و بعد هم کسی به حرف من گوش نمی کند. کسی مرا به عنوان متخصص تبلیغات نمی شناسد.

باز به پول هایی که شرکت ها برای تبلیغات غلط خود هدر می دهند فکر کردم و البته  کمتر از همیشه با خودم غر زدم؛خودم به اندازه ی کافی کلافه بودم جایی برای غر زدن به دیگران نداشتم.

به خودم گفتم:« پول خودشونه یا اقلا پول دیگرانه که در اختیارشونه و هر طور دلشون بخواد حرومش می کنند. به تو چه! النّاس مسلّطون علی اموالِهِم و انفسِهِم.»

خانم مشهور گفت:«دروازه دولت. مسافرانی که قصد ادامه ی مسیر به سمت ایستگاه کهریزک یا تجریش را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و .....»

پیاده شدم.

نه برای اینکه .... با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 بشوم؛ پیاده شدم بروم سر کار.

پنجشنبه ها اضافه کار دو برابر است.


 
 
برای سالی که می آید
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥
 

به نظرم، با فراغ خاطری که از پس امتحانات ترم اخیر حاصل شده و در کنار تلاش هایی که برای برآمدن از پس آزمون جامع و بعد از آن تز پایان دوره خواهد داشت، این فرصت را هم دارم که به دغدغه های دیگرم بپردازم.

قید «دیگر»، اصلا به معنای غیر درسی بودن و غیر پژوهشی بودن دغدغه هایی که می گویم نیست، منظورم این است که به بخش عملیاتی تری از آنچه آموخته ام می توانم بپردازم.

برنامه ریزی کلی من، با  برخی جزئیات هم همراه است که جزئیاتش را برای خودم و در یادداشت های دستی ام خواهم نوشت اما خطوط کلی را اینجا ترسیم می کنم، به چند دلیل:

- یکی اینکه  در اینجا مرتب در جلوی چشمم داشته باشم،

- دوم اینکه اگر دوستی این ها را خواند و نظری، مشاوره ای، چیزی داشت راهنمایی ام کند. ولی به هر حال جزئیات برنامه جایی خواهد بود برای مانور دادن خودم.

1- مطالعه خواهم کرد.

این اولین اولویت است. در طی ترم های گذشته کتاب هایی تخصصی مربوط به رشته ی بازاریابی خریداری کرده ام که یا هنوز مطالعه نکرده ام یا نیمه کاره رهایشان کرده ام. برنامه ثابتی برای مطالعه ی مستمر و انشاء الله همه روزه ی این کتاب ها و کتاب های دیگری که در فهرست خرید هستند و هنوز خریداری نکرده ام خواهم گذاشت.

ضمناً در شاخه های دیگری هم که علاقمند هستم ولی رشته ی تخصصی ام نیست کتابهایی هستند که خواهم خواند؛ کتاب هایی در حوزه ی «منابع انسانی» و «رفتار سازمانی» و «فرهنگ».

2- مهارت خواهم آموخت.

مهارت آموزی مورد نظرم در اصل جدیت و تداوم در مطالعه و حل تمرین های «متمم» خواهد بود.

3- پژوهش خواهم کرد.

در طی ماه های گذشته، فرکانس هایی از محیط دریافت کرده ام که گاه به فراموشی سپرده شده اند - گرچه بعید می دانم از پس ذهنم پاک شده باشند - و گاه به یادداشت هایی چند خطی تبدیل شده اند.

در سال پیش رو، رویِ دست کم تعدادی از آنها، پژوهش علمی مستدل و سازمان یافته خواهم داشت. این موضوعات هم بیشتر شامل حوزه ی «بازاریابی» و «بازرگانی» خواهند بود.

4- تولید محتوا خواهم کرد.

برنامه های تولید محتوایی هست که با دوستی نازنین درباره اش صحبت کرده ایم، امیدوارم به مرحله ی اجرا برسد و خروجی هایی ارزشمند داشته باشد. خیلی برایم مهم است که این اتفاق بیفتد.

5- خدمات تخصصی ارائه خواهم کرد.

از چند ماه پیش، به شکل گذرا و به لطف یک دوست و استاد ارزشمند وارد حوزه ی «آموزش بازاریابی و فروش» و «مشاوره» شده ام، قطعا تلاشم این است که شکل رسمی تری به آن بدهم.

6- کتاب خواهم نوشت.

یک بحثی در بازاریابی هست که در کشور نازنین ما، محتوای بومی نداشته است. با یکی از همکلاسان قرار گذاشته ایم مدلی بومی و انشاء الله کاربردی برایش طراحی کنیم و به شکل کتاب در اختیار همکاران و همه رشته ها قرار دهیم.

7- ادامه ی تخصصی وبلاگ روزنوشته ها.

از اول مهرماه 95 که به دستور و توصیه ی جناب محمدرضا شعبانعلی نازنین، وبلاگ حاضر را راه اندازی کرده ام تا اینجای کار، مباحث تخصصی بازاریابی که در اینجا قرار داده ام، محدود به مقالاتی بوده که در «بازاریاب بازارساز» و نشریات دیگر از من منتشر شده اند. ولی در سال 96 از همان روزهای ابتدایی تصمیم دارم حوزه ی بازاریابی و مدیریت را از درد دل های روزمره - که البته آنها را هم با نگاه مدیریتی نوشته ام- جدا کنم.

یا در همین وبلاگ روزنوشته که قرار است یادداشت های مدیریت و بازاریابی من باشند، صفحه ای جداگانه برای هر کدام در نظر خواهم گرفت یا وبلاگ جداگانه ای راه اندازی خواهم کرد. به احتمال قوی تر  همین وبلاگ را خواهم داشت و صفحه بندی ها را جدا می کنم.

باید ببینم کدام به شناخته شدن بیشترم کمک خواهد کرد.

ضمن اینکه در مجموع پست هایی که تا به حال در روزنوشته داشته ام تنها یک پست به زبان انگلیسی بوده است. قصد دارم صفحه ای تخصصی برای یادداشت های انگلیسی ام راه اندازی کنم. یعنی وبلاگ روزنوشته ها سه بخش خواهد شد، «یادداشت های روزمره»، «یادداشتهای مدیریت و بازاریابی فارسی» و «یادداشت های مدیریت و بازاریابی انگلیسی».


 
 
جای خالی تخصص
نویسنده : علیرضا داداشی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥
 

پیش نوشت: این پست به نوعی از جنس پست یکی دو ماه پیش من به نام «همه فن حریف» است و شاید دنباله ای بر آن.

روزگاری بود که اگر کسی تصمیم داشت در پیشه ای مثل سلمانی مشغول بشود، مدت ها نزد استادکاری شاگردی می کرد و بعد از آن، مدتی صرف معرفی او به مشتریان از طرف استاد کار می شد و چند وقتی هم در کنار استادش صندلی اجاره می کرد و مراحل مختلفی طی می شد تا شاگردِ سلمانی کم کم شناخته بشود و جا پیدا کند و مشتری دار بشود و بعدها که خودش استادکار می شد، احتمالا شاگردی بگیرد و ادامه ی چرخه.

اما، توضیح ساده ی روند فعلی این است:

هر کس، هر کاره ای بخواهد بشود، می رود می شود.

وضعیت طوری شده که انگار برای هیچ کاری آموزش تخصصی و یا سطح مشخصی از مهارت تعریف نشده است، تمایل فرد به اشتغال در یک حرفه، می تواند خیلی زود تحقق پیدا کند.

چیزی که چندان که انتظار می رود، یافت نمی شود، متخصص به معنای درست آن است.

شاید این گونه است که همه می توانند متخصص همه چیز باشند ولی در فعالان هر حوزه ای هم به سختی می توان متخصص واقعی پیدا کرد.

این گونه است که در مهمانی های خانوادگی و فامیلی هم کافی است یک کلید واژه بگویی؛ همه به خودشان اجازه می دهند از دیدگاه کارشناسانه به تشریح و تحلیل و مقایسه و اظهار نظر و صدور حکم بپردازند.

فرقی نمی کند موضوع چه باشد؛ دندان درد باشد یا ایرادات اقتصادی بلند مدتی که بر طرح هدفمندی یارانه ها وارد است.

در چنین جامعه ای که به جای برخورداری از متخصصان واقعی، از علاقمندان و مدعیان متعدد و پرشمار متخصص بودن برخوردار هستیم، آنچه خیلی زیاد به چشم می آید جملاتی است از نوع جمله ی امری و هر تصوری هم فارغ از درجه ی اعتبار، در غالب یک فتوا طرح می شود.

هر کسی می تواند به خودش اجازه بدهد فتوا صادر کند و حکم بدهد.

امان از فارغ التحصیلان رشته ی مدیریت بازاریابی!

نمی دانم چرا این همه آدم پیدا می شود که دوست دارند متخصص و مدرس و استاد و مشاور و محقق این رشته باشند!

طرف مصاحبه با نشریه ها دارد، در اینستاگرام هم تک تک مصاحبه هایش را اطلاع رسانی می کند، وب سایت دارد، بعد از مدتی چنانکه مد شده، کانال تلگرام می زند و وبلاگی هم دارد و به شهرهای مختلف سفر می کند؛ برای آموزش و برگزاری کارگاه و ارائه ی سخنرانی و مصاحبه با نشریات شهرهای دیگر و .....

آخر سر وقتی مطالبش را می خوانی می بینی که در مصاحبه اش و در مطالب نوشته شده اش مطلب تازه و به درد بخوری که ندارد هیچ،حتی اصول اولیه ی نگارش یک متن منسجم و درست را هم بلد نیست. باید بارها و بارها مطلبش را بخوانی تا اینکه تازه بفهمی هیچ حرف تازه ای نزده است.برخی نشریات و رسانه ها  هم که قربان شان بشوم، صفحه دارند و قرار است صفحه ها پر شوند و توزیع شوند و عده ای  نان بخورند؛ عده ای نان نشریه درآوردن و عده ای نان مطرح شدن در نشریه را.

بد هم نیست.

یک بار مرور کنیم:

می شوی علیرضا داداشی.

علیرضا داداشی کیست؟

یک دانشجوی دکترای بازاریابی که در وصف توانایی هایش حرف های زیادی می تواند بزند. چه حرفی؟

1- او وبلاگی دارد با درج و انتشار موضوعات رشته ی تخصصی که مدعی آن است.

2- صفحه ی اینستاگرام هم دارد که بالایش نوشته مطالبی از جنس همان رشته ی تخصصی را در آنجا منتشر می کند.

3- چنان که مد شده است، کانال تلگرامی دارد که قرار گذاشته در آن مطالب تخصصی رشته ی تحصیلی اش را بگذارد.

4- برای نشریات هم مقاله می نویسد.

5- یکی دو جا هم که اسم و رسم چندانی ندارند خودی نشان داده است.

6- هر عنوانی هم دلش خواست و احساس کرد به موفقیتش کمک می کند در هر کدام - یا در همه ی - این فضاها برای خودش انتخاب می کند:مشاور، مدرس، کارشناس، مجری، محقق، نویسنده، طراح، فعال، متحول کننده، ...

یا گاهی : اولین در ....، بهترین در .... ،صاحب نظر در ....

بعد، در یک شبکه سازی حرفه ای و البته ناجوانمردانه، هر مطلبی در هر کدام از این فضاها منتشر کرد، در تمام فضاهای دیگرش تبلیغ می کند.

با یک چنین شبکه سازی حرفه ای، هر حرکت او در چندین فضای مختلف که به جان عزیز خودم، هر کدام برای منظوری خاص با کاربردی خاص طراحی شده اند، فارغ از تعریفی که برای آن فضاها وجود دارد، منعکس می شود.

عجیب اینکه او که حتی یک متن روان به زبان مادری بلد نیست بنویسد، چه حجمی از محتوا که منتشر نکرده است.

من در خارج از کشور فعالیت و زندگی نکرده ام، ولی واقعا به نظر شما،کجای دنیا این گونه است؟

روده درازی نکنم فقط یک نکته که دوست دارم بنویسم این است که کاش وقتی عناوینی مثل مشاور، مدرس، صاحب نظر، کارشناس، متخصص و ... به خودمان می دهیم، یاد بگیریم که اقلا اظهار نظرمان مثل مردم عادی کوچه و بازار نباشد. اجازه بدهیم مخاطبان و مشتریان با پیگیری روش و منش ما به این نتیجه برسند که ما چه کاره ایم نه با ادعاهای خودمان.

من چه جور صاحب نظری هستم که وقتی یک خبری می شنوم بلافاصله و بدون بررسی و حتی اطمینان از صحت و سقم مطلب، شروع به تحلیل  آبکی می کنم؟

مردم عادی می گویند قرار است فلان طرح تصویب بشود، قرار است فلان کسب و کار محدود بشود، قرار است فلان اتفاق بیفتد، من هم بلافاصله می آیم و در یکی یا چندتا از آن فضاهای انتشار محتوا مطلب می نویسم که:

آی! مسوولینی که قرار است از این مورد حمایت کنند کجا هستند؟

آی! چرا از بخش خصوصی حمایت نمی شود؟

آی! .... آی ! ... آی!....

در زمانی که تدریس دانشگاهی داشتم وقتی کسی از دانشجویان نظری عام می داد، بحث و درس را متوقف می کردم و به شکلی بولد شده به آن ها که عزیزان دل من بودند این نکته را یادآوری می کردم که: شما، همین که آمده اید دانشگاه، فارغ از اینکه کدام رشته و کدام دانشگاه و کدام مقطع درس می خوانید، باید مرتباً به خودتان این تذکر را  بدهید که اظهار نظرات تان حتماً متفاوت از اظهارنظراتی باشد که در مترو و اتوبوس و تاکسی می شنوید.

موظفید مثل باسوادها رفتار کنید. یک فرد باسواد ویژگی هایی دارد که یکی این است که وقتی حرفی، حدیثی، نقلی می شنود یا می خواند، قبل از این که بررسی های چند جانبه  انجام بدهد، درباره اش حرف نمی زند.

کاش دوست مشاور و مدرس و صاحب نظر و کارشناس و محقق و متخصص من این را می دانست و قبول می کرد و به آن عمل می کرد.

کاش اینجا جامعه ای باز بود و می شد از دوستان مان در زمان نقد نام ببریم.

کاش دوستم آن قدر متخصص بود که مطمئن باشم از ذکر نامش در یک نقد منصفانه، آزرده نمی شود و به هم نمی ریزد و بر نمی آشوبد.

افسوس!


 
 
← صفحه بعد